سعدي و ترجمة فارسي به فارسي؛ دكتر سعيد حميديان

سعدي و ترجمة فارسي به فارسي؛ دكتر سعيد حميديان

 اگر چه نمونه‏هايي از واقعه‏گويي در شعر قبل از سعدي نيز گهگاه يافت مي‏شود، ليكن به نظر اين بنده سعدي را از لحاظ كميّت و كيفيّت اين سنخ غزل يا تغزّل بايد پيشرو وقوعي‏سرايان سده‏هاي بعد دانست

سعدي و ترجمة فارسي به فارسي
 


دكتر سعيد حميديان

شايد عنوان اين سخن در ابتدا به نظرتان طنز جلوه كند و حال آن كه جِدّ جِدّ است. مواردي فراوان در كلّ آثار افصح المتكلّمين وجود دارد كه نشان مي‏دهد او به هر انديشه يا مفهوم پيچيده و مجرّدي كه برمي‏خورد (خواه فلسفي و حكمي و كلامي، خواه عرفاني و خواه هر چيز ديگر) معمولاً به همان صورت اصلي به آنها اذنِ دخول در شعر نمي‏دهد يا به عبارت ديگر، آنها را با بيان ويژه يا به اصطلاح تخصصي يا علمي در سخن وارد نمي‏كند، بلكه نخست آن را به ساده‏ترين و ملموس‏ترين شكل خود تبديل مي‏كند تا قابليّت ارايه به عنوان مضموني شاعرانه را بيابد (خو اهيم ديد كه همگان چنين نكرده‏اند). اين همان چيزي است كه من آن را «ترجمة فاسي به فارسي» مي‏خوانم.
اين گونه ساده‏سازي يا ساده نمايي، شايد يكي از دلايل كساني باشد كه سعدي و شعرش را به ناروا «سطحي» مي‏انگارند و چه بسا احكامي جزمي نيز درباره‏اش صادر مي‏كنند. پيش از ورود به مطلب بايد بگويم بيشتر شواهد و امثله ارايه شده در اين گفتار فارسي است، اما يك يا دو مورد از آنها در اصل عربي است، گو اين كه اين گونه الفاظ و عبارات عربي را هم به دليل سر و كار بسياري كه اهل ادب پارسي با آن دارند، مي‏توان در حكم فارسي يا نزديك به آن بشماريم زيرا ادبيات ما كمتر منفك از عربي بوده و بنابراين كمتر آن را زباني خارجي تلقّي كرده‏ايم.
باري، احكام جزمي يا به اصطلاح «تعيين تكليف» براي شعر و شاعر سراسر فضاي نقد و بررسي‏هاي ادبي را در اين مملكت فرا گرفته است و تعبير «از غورگي مويز شدن» را هم همگان شنيده‏ايم. يكي از همين تجويزها (كه شايد هم در اصل نمي‏خواهد جزمي باشد، بلكه به ظاهر خيلي هم شيك،‌ آوانگارد و آلامُد به نظر مي‏آيد، اين است كه از هر شعر، گذشته از انديشه يا محتواي اصلي آن، حتماً بايد (يا دست كم بهتر است) كه انديشه يا انديشه‏هايي ديگر نيز تولّد كند. اين تز را هم معمولاً با عباراتي از اين شمار عرضه مي‏كنند كه: «فلان شعر يا بيت دري به همان انديشه مي‏گشايد» و من سخت درشگفتم از اين گونه فرمايش‏ها يا خواست انديشي‏ها. به گمانم آي.آ. ريچاردز، منتقد مشهور و انقلابي انگليس، پاسخي در خور بدين افراد مي‏‏دهد آن جا كه مي‏گويد: «هيچ يك از تجويزات كلّي،‌ مبني بر اين كه شعرهاي مهم هميشه بايد چنين و چنان باشند ـ مثلاً انديشة ژرف، آهنگ عالي، يا تصاوير روشن و غيره داشته باشند ـ چيزي بيش از مبلغي جزم‏گرايي ناآگاهانه نيست. شعر ممكن است حتّي عاري از معني باشد، تا چه رسد به فكر، يا تقريباً حتي فاقد ساختار حسي (يا مرسوم) باشد و با اين همه به درجه‏اي نايل شود كه هيچ شعري از آن فراتر نمي‏رود، اگرچه مورد دوم بسيار نادر است».1
حال از زاويه‏اي ديگر بنگريم: انديشه‏اي كه از دل انديشة اصلي و اوّليّه بيرون آيد (يعني مدّعاي حضرات) از دو حال بيرون نيست:‌ يا از سنخ همان انديشة اصلي يا مبنايي بيت يا مصراع است، يا سنخيتي با آن ندارد. در صورت اول، انديشة دومي چيزي و مقوله‏اي جديد نيست، بلكه در توان و پنانسيلِ انديشة اوليه هست. در صورت دوم هم پيداست كه مغايرتي (حالا تضاد يا تناقض به كنار) با انديشة اوليه پيش مي‏آيد كه اين را خود مي‏توان عيب و خللي مهم در اركان وحدتِ انديشگي در شعر دانست، يا اگر هم عيب نخوانيم، باري چيز مثبتي نخواهد بود. مگر نه اين كه همين سبك هندي خودمان بسياري اوقات به اين دامچاله غلتيده است؟
نظير همين پرسش را مي‏توان از اين دست خرده‏گيران بر شعر سعدي (كه شايد از شعر شفّاف يا شفّافيت شعر گريزان باشند) كرد. اميد است سطور آتي پاسخي مشروح‏تر به طرز تلقّي ياد شده باشد.
وجه اشتراك تمامي آثار سخت متنوّع سعدي (كه در جاي ديگر با تفصيلي در خور نشان داده‏ام)2 اتّكاي آن در همه چيز، مطلقاً همه چيز، برتجارب ملموس و مشترك بشري و كلاً عوالم حسّ و حال و حيات واقعي انسان و گريز آن از هر گونه انديشة انتزاعي و عوالمي است كه صرفاً و اصلاً ساخته يا برساختة پندار يا هزار توهاي ذهن است. وقتي اين اصل و جوهره و سرشت آثار سعدي را بپذيريم، طبعاً راهي براي آن چه اين نگارنده «ترجمة انديشه به ساده‏ترين زبان ممكن» مي‏خواند، باز مي‏شود. آري، سعدي، خاقاني يا نظامي نيست (بگذريم از احترام و تحسيني كه من نسبت به شخص و شعرشان دارم) كه در مواردي فراوان عوالمي خيالي و خودساخته يا ساختگي را مبناي شعر قرار دهد. مرادم بيشتر نظاميِ مخزن الاسرار و خاقانيِ ﺗﺤﻔﺔ العراقين است، هر چند كه در ساير آثار اين دو بزرگمرد نيز نشانه‏هايي را از اين ويژگي مي‏توان ديد.
يكي از نتايج يا رهاوردهاي همين گرايش شگفت‏انگيز سعدي به عوالم محسوس و هر آن چه در دايرة تجارب ملموس و مشترك انساني قرار مي‏گيرد، پيوندي است هميشگي و استوار ميان انديشه و تصوير، بدين معني كه همه چيز در آثار سعدي با تصوير، به ويژه از نوع شفاف آن، همراه است.‏هانري ماسه، سعدي‏پژوه بزرگ فرانسوي، به اين ويژگي مهم كلّ آثار منظوم و منثور سعدي به خوبي پي برده است. او بر آن است كه تمامي لذّت سبك سعدي از پيوند انديشه‏ها با هم سرچشمه مي‏گيرد، لذّتي به اعلا درجه كه حتي ترجمه نيز آن را از ميان نمي‏برد. اين پيوند به نظر ماسه به هيچ روي خشك و انتزاعي نيست، بلكه انديشه‏اي است كه به كمك تصوير تحقّق مي‏يابد. «انديشه و تصوير چنان به هم آميخته است كه خواننده از خود مي‏پرسد: آيا امكان دارد كه انديشه‏اي بدون تصويري ملموس به ذهن سعدي خطور كرده باشد؟».3
اين سخن كاملاً مرتبط با موضوع اين مقال و بدان معني است كه سعدي هيچ گاه هيچ انديشه‏اي را به صورت اصلي يا به بيان به اصطلاح امروز «تخصصيِ» آن ارايه نمي‏كند، بلكه همه جا با اراية تصوير و تجسّمي رسا بدان عينيّت قابل لمس و مشاهده مي‏بخشد.
اكنون مي‏خواهم مختصري در باب چگونگي بيان و اراية انديشه در شعري كه «سهل و ممتنع» خوانده مي‏شود و ختم به نام سعدي است، توضيح دهم. در ابتدا عرض كنم كه به اين موضوع با تفصيل كافي در سعدي در غزل پرداخته‏ام4 و قصد تكرار آن را در اين جا ندارم‎؛ فقط مي‏گويم: «سهل و ممتنع» آميزه‏اي است كاملاً متعادل و متوازن از تماميِ عناصر شعري از محتوي يا انديشه يا پيام گرفته تا همة عناصر شكلي هم‏چون صور خيال، آرايه‏هاي لفظي و معنوي، وزن، قافيه و رديف، قالب شعر و جز اين‏ها.
نكتة مهم اين است كه كمترين گراني يا چربشي حتي در يكي از اين عناصر نسبت به ديگر عناصر، شعر را از ويژگي سهل و ممتنع عاري خواهد كرد. مقصود من به هيچ روي اين نيست كه چنين شعري مي‏بايد انديشه‏اي سطحي و پاياب داشته باشد، بلكه معتقدم شاعر يا انديشه‏هايي را كه در كلّيّت خود پيچيده و فراگير و نيازمند به شرح و تفسير است، نخست به سطحي ساده‏تر (فروع) تبديل يا ترجمه مي‏كند و در سخن خود از اين سطح محدودتر و ساده‏تر بهره مي‏گيرد، يا همان انديشه را به كمك تصاوير و ديگر ابزارهاي بياني آن‏چنان پيش چشم مخاطب مي‏گذارد كه او به هيچ وجه مشكلي در درك آن (البته به تناسب ميزان فهم و فرهنگ خود) احساس نكند و يا به هر صورت كاري مي‏كند تا مخاطب عمق و صعوبت انديشه را عجالتاً و موقتاً هم كه شده، در هنگام برخورد به شعر پشت گوش بيندازد. مقصود از اين جمله آن است كه انديشه حتي‏المقدور به صورت اصلي يا پيچيدة خود كه جز خُبرگان قادر به درك آن نيستند، در شعر وارد نشود. اگر قرار بر خلاف اين باشد و انديشه به صورتي در شعر بيايد كه بر ديگر عناصر شعر سنگيني كند، بايد پرسيد: پس اصلاً چه سهل و ممتنعي است؟ مثالي از گلستان بزنم: سعدي در باب يكي از انديشه‏هاي عرفاني يعني «مشاهدةُ الابرارِ بينَ التجلّي و الاستتار» چنين تصاوير و تعابيري به كار مي‏برد، ضمن اين كه گفتة معروف جنيد را نيز به فارسي ترجمه مي‏كند: «الاحوالُ كَالبُروق،‌ فَاِن بَقِيِت‎ْْْْ ْ فَحَديثُ النّفْس»5 (بيت سوم تا پنجم):
يكي پرسيد از آن گم كرده فرزند
  كه: اي روشن گهر پير خردمند

ز مصرش بوي پيراهن شنيدي
  چرا در چاه كنعانش نديدي؟

بگفت: احوال ما برق جهان است
  دمي پيدا و ديگر دم نهان است

گهي بر طارم اعلي نشينم
  گهي در پيش پاي خود نبينم

اگر درويش در حالي بماندي
  سرِ دست از دو عالم برفشاندي6

آيا با اين طرز تجسّم و بهره‏گيري از تصاويري چون بوي پيراهن از مصر شنيدن در برابر غفلت از چاه كنعان (به اصطلاح در بيخ گوش يعقوب) و نشستن بر شاه‏نشين و برعكس، ياراي ‏ديدن پيش چشم را نداشتن و امثال اين‏ها، ديگر هيچ گونه اِشكالي براي مخاطب شعر در درك و لمس موضوع باقي مانده است؟ حال نكته‏اي را همين جا عرض مي‏كنم: اين كه عدّه‏اي به ناروا سعدي را سطحي مي‏خوانند، سخني فاقد استدلال استوار و بلكه خود سطحي‏نگري است. من معتقدم كه سعدي به هيچ روي سطحي‏انديش نيست، بلكه آن‏چه موجب همين توهّم يا دست‏كم تقويت‏كنندة آن است، همين است كه سعدي به مدد همين روح تصويرگري، آن هم به شفاف‏ترين شكل آن، موفق مي‏شود تا به كمك همين شيوة اقناع شاعرانه، پيچيدگي و فشردگي مفاهيم و مصطلحات مختلف را ولو به طور موقّت از ذهن مخاطب خارج كند و در حقيقت حس و لمس يا همان راي‏العين را بَدَل و جايگزيني از تفاسير دور و دراز يا همان تفسير مجرّد با مجرّد قرار دهد و آيا اين كمال مطلوب در عالم هنر نيست؟ و آيا كسي كه البته خود از دركي چنان روشن از مسايل پيچيده بهره‏ور است كه مي‏تواند آنها را بدين مهارت از عرصة انتزاع به حيطة حسّ و لمس بكشاند، سزاوار چنان القابي است؟ باز مي‏پرسم: آيا جنيد بغدادي خود مي‏توانست تصوّر كند كه جملة تقريباً خشك و خالي او يك چنين تصوير و تجسّمي شفّاف، جاندار و در مجموع دل‏انگيز و ادراك‏پرور بيابد؟ و اما از جهت همان تعادل ميان عناصر مختلفِ پيش گفته بايد گفت: اولاً محتوي يا انديشه‏اي كه در هر حال ابعادي چندان وسيع ندارد و تنها يكي از فروع انديشه‏اي وسيع‏تر يعني مشاهدة عارفانه است، فقط به صورت يكي از عناصر متعدد و متعادل شعر، بدون چربشي چشمگير، ايفاي نقش مي‏كند.
حال به رسم سنجش، مثالي از مثنوي مولانا بياورم:
گفت ليلي را خليفه: كان تُويي
  كز تو مجنون شد پريشان و غَوي؟

از دگر خوبان تو افزون نيستی
  گفت: خامُش! چون تو مجنون نيستي7

ترديدي ندارم كه اين ابيات از بلندترين و تفكرانگيزترين شعرهاي پارسي است، اما در عين حال معتقدم كه مولانا تنها با بهره‏گيري از وزن و قافيه و رديف، سخني بي‏اندازه ژرف را به صورت حاقّ مطلب بيان كرده است، آن هم در يك لخت سخت فشرده و بلكه در حال انفجار از فرط ايجاز و عظمت فكر، تا بدان حدّ كه پژواك اين پرسش بزرگ پس از شنيدن شعر تا مدتي ذهن مخاطب را به خود مشغول مي‏دارد، اما از آن‏جا كه عنصر انديشه در اين تمثيل (پارابل) سنگيني بسيار دارد، ديگر عناصر شعر را در زير ساية سنگين خود مي‏گيرد و لذا به گمان اين كمترين، به هيچ روي نمي‏تواند مصداق «سهل و ممتنع» واقع شود چون يكي از اين دو پايه به يكسو مي‏شود و يا دست كم زير سؤال مي‏رود.
مثالي ديگر از سعدي مي‏آورم و اين بار از بوستان و ابيات سخت معروف آن تا تفاوت‏ها و شقوق مختلف طرح انديشه در شعر در قبال عناصر ديگر بهتر ديده شود:
مگر ديده باشي كه در باغ و راغ

 بتابد به شب كرمكي چون چراغ

يكي گفتش: اي كرمك شب فروز
چه بودت كه بيرون نيايي به روز؟

نگر كآتشي كرمك خاكزاد
 جواب از سر روشنايي چه داد

كه: من روز و شب جز به صحرا نيَم
 ولي پيش خورشيد پيدا نيَم8

اين فابل تمثيلي، بر خلاف پارابل پيش گفتة سعدي، انديشه‏اي بسيار ژرف و گسترده را دنبال مي‏كند و به عبارت ديگر، اگر در آن حكايت انديشة شعر فقط حول محور يكي از احوال عرفاني بود و نه بيش، در اين‏جا با انديشه‏اي مواجه هستيم كه ابعادي به وسعت كلّ هدف و غايت عرفان دارد، يعني موضوعي از مقولة استغراق و استهلاك جزء در كلّ يا نفس جزيي در روح كلّ، سايه در نور مطلق يا مجاز در حقيقت، اما با اين تفاوت كه اگر در تمثيل ياد شده با اختيار انديشه‏اي در سطحي ساده‏تر به عنوان محتواي شعر سروكار داشتيم، در اين‏جا تنها با ساده فرانماييِ انديشه‏اي بس بزرگ و فراخ دامن به كمك تصاوير ملموس و شفاف و به طور كلّي با بهره‏گيري از مجموعه‏اي كاملاً متعادل و متوازن از تمامي عناصر شكلي روبه‏روييم كه هيچ كدام ثقل و صعوبتي نسبت به بقيه ندارد.
به ديگر سخن، اين شعر نيز هم‏چون تمثيل مولانا برخوردار از انديشه‏اي بزرگ و فراگير است، با اين تفاوت كه در سخن مولانا در حقيقت هيچ جزء چشمگيري جز همان انديشة كاملاً مسلط بر ديگر عناصر شعر ديده نمي‏شود، در حالي كه در تمثيل سعدي تك‏تك و تمامي آحاد و اجزاي شعر از الفاظ، تصاوير، صنايع، وزن و قوافي در نهايتِ لطف و ظرافت و مهم‏تر از آن اعتدال، مجموعه‏اي را تشكيل مي‏دهد كه حتي گرانيِ بار محتوي را تا حدودي از دوش بيت آخر برمي‏دارد و بالسّويّه ميان همة عناصر تقسيم مي‏كند. هم از اين روست كه در حكايات سعدي‏، گذشته از نتيجه و برآيند، تمامي عناصر در آن در بالاترين كاركردهاي شعري ايفاي نقش مي‏كنند به گونه‏اي كه حتي پايانه يا جان كلام هم نمي‏تواند چنان گرانيگاهي باشد كه يك‏تنه بار كلّ شعر يا حكايت را بر دوش بكشد. آيا براي مثال در قطعة مشهور مناظرة شمع و پروانه به مطلع:
شبي ياد دارم كه چشمم نخفت
  شنيدم كه پروانه با شمع گفت...

آيا با وجود بهره‏مندي از ژرفاي انديشه، مي‏توان گرانيگاهي از آن دست كه معمولاً در حكايات سنايي، عطار، مولانا و جز ايشان ديده مي‏شود، سراغ جست؟ پيداست كه همين همكاري و همپاييِ ميان عناصر انديشگي و بياني را در حكاياتي كه اصل مقصود در آنها نه ژرفا و تفكّر برانگيزي موضوع بلكه ايجاد احوال و عواطفي خاص در عوالم عشق و جمال يا نوعي طيبت و تلطيف و تغيير مذاق يا كلاً لطيفه است، با روشني بيشتري مي‏توان ديد. ببينيد آيا در لطيفة زير هيچ‏گونه سنگيني و چربشي ميان هيچ يك از اجزاي متشكّلة شعر اعمّ از انديشه و بيان مي‏توان يافت؟
طبيبي پري‏چهره در مرو بود
  كه در باغ دل قامتش سرو بود

نه از درد دل‏هاي ريشش خبر
  نه از چشم بيمار خويشش خبر

حكايت كند دردمندي غريب
  كه خوش بود چندي سرم با طبيب

نمي‏خواستم تندرستيّ خويش
  كه ديگر نيايد طبيبم به پيش...9

اكنون به نمونه‏هايي از ساده‏سازي و ساده‏نمايي انديشه كه از آن به «ترجمة فارسي به فارسي» تعبير كرده‏ام، همگي از غزل سعدي بنگريم (ضمناً چون يافتن ابيات غزل‏هاي سعدي در هر كلياتي به آساني يافته مي‏شود از ارجاع آنها به متن مي‏پرهيزم):
گر تو شكرخنده آستين نفشاني
  هر مگسي طوطئي شوند شكرخا

لعبت شيرين اگر تُرُش ننشيند
  مدّعيانش طمع كنند به حلوا

آيا پيچيدگيي در آن احساس مي‏كنيم؟ حال اصل انديشه را از اسرارالتوحيد‏ كه احتمال مي‏دهد سعدي ناظر بر آن بوده باشد، مي‏آورم: روزي ابوسعيد در بغشور كه مردمش از متشرّعان خشك انديش يا به اصطلاح از متقشّفه بودند، همراه قوّالان سماع مي‏كرد. شخصي به نام حسين،‌ قاضي آن‏جا، در رقعه‏اي خطاب به شيخ از احتمال جنجال و انكار و هنگامه‏گيري مردم در واكنش به سماع او سخن مي‎‏گويد و هشدار مي‏دهد. ابوسعيد بر پشت همان رقعه اين بيت را مي‏نويسد و به قاضي حسين باز مي‏فرستد:
تعويذ گشت خوي بد آن خوبروي را
  ورني به چشم بد بخورنديش مردمان10

كه دقيقاً همان فكر است، يعني اگر محبوب عارفان بدخويي و ترشرويي نكند و خود را به هيأتي كراهت‏انگيز براي عامّه در نياورد، او را فرو مي‏بلعند. به نظر مي‏رسد شيخ نظر به همين سماع دارد كه از ديد عوامِّ متشرّعانْ ظاهر ناخوش دارد و همين كراهت سبب مي‏شود كه دايرة عاشقان به خواصّ و اهل درد حصر شود. به هر حال، سعدي چندين بار اين مضمون را در اَشكال گوناگون بيان كرده است. او حتي مي‏گويد كه اگر آن حلوا به دست صوفي هم بيفتد، در فرو بردنش درنگ نمي‏كند:
گر آن حلوا به دست صوفي افتد
  خداترسي نباشد روز غارت

***
گر براني، نرود، ور برود، باز آيد
  ناگزير است مگس دكّة حلوايي را

و يا:
تو خواهي آستين افشان و خواهي روي در هم كش

  مگس جـايي نـخواهد رفت از دكّان حلوايي

 
همان ايدة عرفاني است كه مي‏گويد: عاشق ثابت قدم نه تنها از جفاي دلدار نمي‏رنجد و روي بر نمي‏تابد، بلكه اين جفا عاشق (مگس) را بيشتر به سوي معشوق شيرين شمايل (حلوا) مي‏كشاند. احمد غزّالي مي‏گويد: «عشق چنان است كه جفا از معشوق در وصال، در عشق فزايد و هيزمِ آتشِ عشق آيد، كه قُوْت عشق از جفاست، لاجرم زيادت شود.»11
هر كس صفتي دارد و رنگي و نشاني
  تو ترك صفت كن، كه از اين بهْ، صفتي نيست

همان بحث كاملاً انتزاعي و پيچيدة «ترك تعيّن» است، ليكن آن‏چنان ساده بيان مي‏شود كه گويي آن را براي نوآموزان درس مي‏دهد.
***
پيش از آب و گِل من در دل من مهر تو بود
  با خود آوردم از آن‏جا، نه به خود بربستم

در باب تقدير عشق است و اين كه آدمي به مصداق پيمان الست، پيش از خلقت جسماني و در عالم ارواح، به خداي خويش عشق مي‏ورزيده است. اينك آن را مقايسه كنيد با سخن تأثير‏پذيران از بيت سعدي، مثلاً نزاري قهستاني:
با خود آورده‏ام اين قاعده از بدوِ الست
  هر چه همره نشد اين‏جا، نتوانم بربست12

و يا سلمان (كه او نيز مثل نزاري بسيار تحت تأثير سعدي است):
با سر زلف تو سوداي من امروزي نيست
  ما نبوديم كه اين سلسله بر هم پيوست13

آيا سعدي اين انديشة دشوارياب و رازناك را به ساده‏ترين صورتي كه تصوّر رود، پيش چشم نياورده است؟
گفته بودي: كه بوَد در همه عالَم سعدي؟
  من به خود هيچ نيَم، هر چه تو گويي، آنم

آيا در بدو نظر معلوم نمي‏شود كه از اين نكتة عرفاني سخن مي‏گويد كه عاشق (آفريده) در برابر معشوق (آفريدگار) هيچ گونه هويّت ذاتي ندارد؟ در متون عرفاني بارها نظير اين عبارت را مي‏بينيم: «من خود هيچ نيستم و همانم كه تو مرا مي‏خواني. ارسلانم خوان تا كس بنداند كه كي‏ام.» (مي‏دانيم كه «ارسلان» هم مثل مبارك، ايبك، نسيم و غيره از اسامي نوعيِ غلامان و مملوكان است.) ببينيد اين بيت ژرف و دل‏انگيز از خود سعدي چگونه شارح بيت قبلي اوست:
بنده را نام خويشتن نبوَد
  هر چه ما را لقب دهند، آنيم

***
وصف آن نيست كه در وهم سخندان گنجد
  ور كسي گفت، مگر هم تو زبانش باشي

 من اقرار مي‏كنم كه چند نوبت از كنار اين بيت گذشتم تا در مرتبه چندم دريافتم كه ترجمه‏اي است از اين حديث عظيم ژرف: «لا اُحصي ثناء‏‎ًًٌُ عليك، انت كما اثنيت علي نفسك»14 (ثنا بر تو نمي‏يارم شمرد، تو آن چناني كه خود خويشتن را ثنا گفته‏اي؛ يا: مگر تو خود خويشتن را ثنا گويي). سعدي، خود همين حديث را در بوستان به صورت تضمين و درج آورده است:
كه خاصان در اين ره فرس رانده‏اند
  به «لا اُحصي» از تگ فرو مانده‏اند

نكته‏اي ديگر، هم دربارة ترجمه گونه‏هاي سعدي بگويم كه براي من ماية شگفتي است و آن به كارگيري شعر «وقوعي» براي معاني و انديشه‏هاي عرفاني است؛ به ديگر سخن، بهره‏گيري از ملموس‏ترين شيوة تجسّم براي مجرّدترين مفاهيم! نخست بايد يادآور شوم: اگر چه نمونه‏هايي از واقعه‏گويي در شعر قبل از سعدي نيز گهگاه يافت مي‏شود، ليكن به نظر اين بنده سعدي را از لحاظ كميّت و كيفيّت اين سنخ غزل يا تغزّل بايد پيشرو وقوعي‏سرايان سده‏هاي بعد دانست. هم‏چنين مي‏دانيم كه سرشت شعر وقوعي، تجسّم كاملاً ملموس و عيني از احوال و معاملات عاشقانه ميان طرفين است به گونه‏اي كه مي‏توان آن را به كارگيري شيوة تجسّم نمايشي با زباني ساده و طبيعي يا ديالوگ‏گونه در شعر تغزلي دانست. باز به دليل همان تجسّم عيني و جاندار است كه اين نوع شعر معمولاً نيازي به صور خيال ندارد، هر چند منعي صريح هم از دخول ميزاني البته محدود از آن نمي‏توان كرد. به هر حال در وقوع تجسّم واقعي عملاً جايگزين تصوير خيالي مي‏شود. اين گونه تجسّم زنده و صحنه مانند رويدادها و حالات و حركات و سكنات در غزل سعدي چنان است كه در باديِ نظرْ باور عارفانگي سخن به دليل همان تفاوت سرشت وقوع و عرفان دشوار است، اما هنر عظيم سعدي و صميميت عجيب لحن او بر اين ناباوري چيره مي‏شود.
آمدي؟ وه كه چه مشتاق و پريشان بودم
  تا برفتي ز بَرَم صورت بي‏جان بودم

آيا وقتي اين مطلع وقوعي را مي‏شنويم، تصور مي‏كنيم كه به دليل اين بيت‏هاي بلندِ بعدي با شعري عارفانه سرو كار داريم؟
نه فراموشي‏ام از ذكر تو خاموش نشاند
  كه در انديشة اوصاف تو حيران بودم...

به تولّاي تو در آتش محنت چو خليل
  گوييا در چمن لاله و ريحان بودم

غزل معروف عرفاني او نيز شروعي وقوعي دارد:
بگذار تا مقابل روي تو بگذريم
  دزديده در شمايل خوب تو بنگريم

اين بيت وقوعي نيز آغاز غزلي است كه آميزه‏اي عجيب از مجاز و حقيقت و مغازله و عرفان است، از پيدا بودن خطوط بدن از وراي جامه تا بيت‏هايي از اين دست كه جاي شكّي در عارفانگي ديدگاه شاعر باقي نمي‏گذارد:
زهي سعادت من كِم تو آمدي به سلام
  خوش آمدي و عليك السلام و الاكرام

آن بيت مورد اشاره (كه باز حالت وقوعي دارد):
تنُك مپوش كه اندام‏هاي سيمينت
  درون جامه پديد است چون گلاب از جام

و دو بيت آخر بر مذاق صوفيان و عارفان:
سماع اهل دل آواز نالة سعدي است
  چه جاي زمزمة عندليب و سجع حَمام؟

در اين سماع همه ساقيان شاهد روي
  بر اين شراب همه صوفيان دُرد آشام

حالا چون در كتاب سعدي در غزل به تفصيل به اين آميزة عجيب مجاز و حقيقت پرداخته‏ام، مكرّر نمي‏كنم.15
سرانجام، آيا تفاوتي نجومي ميان اين هنر ناب و كارداني شاعرانه با نظم خشك و انباشته از انديشه‏ها و اصطلاحاتِ كاملاً انتزاعيِ متصوّفه‏اي همچون شيرين مغربي، شاه‏داعي شيرازي، شاه نعمت‏الله ولي و شاه قاسم انوار كه در حدود نيمة دوم سدة هشتم و نيمة نخست سدة نهم جريان يا مكتبي را به نام «شعرِ ‍]درست‏تر: نظمِ] مدرسي و تعليميِ صوفيه» ساختند و به جاي آن كه همانند سعدي ذهنيّاتِ بيش و كم پيچيده را به صورتي عيني و تصويري و حتي وقوعي تصوير و تجسيم كنند، ذهني را با ذهني و گاهي ذهني‏تر بيان كردند، وجود ندارد؟ و آيا كيفر اين گونه معاملت اينان كه به جاي بهره‏گيري از نمادها و تعابير شاعرانه آمدند و سخن را مالامال از مصطلحات مجرّد تصوّف، آن هم با لحن زياده خطابي يا استاد و شاگردي كردند، نه اين بس كه جز همگنانشان يا به اصطلاح «اهل بخيه» كسي به سر وقت ديوان‏هاي غبارآگين آنان نمي‏رود؟ آري، در غزل شورانگيز سعدي نيز بي‏ترديد معادل‏هايي از گونة شاعرانه و تصويري براي مفاهيم و مصطلحاتي چون وحدت، كثرت، ذات، صفات، اسماء، اثبات، نفي، محو، طمس، انهماك، انغمار، تعيّن،‌ لاتعيين، فتوح،‌ جذبه، شعشعه،‌ لمعه، اشراق، غيبوبه، تلوين، تمكين و... هست، ليكن جملگي از صافي انديشة شاعرانه گذشته‏اند. به هر حال، قرار نيست غزل «مجمع الاصطلاحات» باشد، هست؟
پي‏نوشت:
1.  آي.آ. ريچاردز. اصول نقد ادبي، ترجمه سعيد حميديان، تهران، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، 1375، ص 110.
2.  سعيد حميديان، سعدي در غزل، تهران، قطره، 1383، تمامي بخش چهارم تحت عنوان «تنه، شاخه‏ها، شكوفه‏ها».
3.  هانري ماسه، تحقيقي دربارة سعدي، ترجمة غلامحسين يوسفي، محمدحسن اردبيلي، تهران، توس، 1364، ص 305.
4.  سعدي در غزل، ص 297 به بعد.
5.  هجويري غزنوي، كشف المحجوب، به تصحيح والنتين ژوكوفسكي، لنين‏گراد، 1926، چاپ افست، تهران، اميركبير، 1336، ص 226.
6.  سعدي شيرازي، گلستان، به تصحيح و توضيح غلامحسين يوسفي، چ 4، تهران، خوارزمي، 1374، ص 90؛ نيز بنگريد به توضيحات ذيل همين شماره.
7.  مولانا، مثنوي معنوي، طبع نيكلسون،‌ ليدن، 1925، دفتر اول، ص 26، ب 407ـ408.
8.  سعدي، بوستان، به تصحيح و توضيح غلامحسين يوسفي، چ 2، تهران، خوارزمي، 1363، ص 110، ب 1873ـ1876.
9.  همان، ص 107، ب 1790 به بعد.
10. محمد بن منور ميهني، اسرار التوحيد في مقامات الشيخ ابن سعيد، تصحيح و تعليقات محمدرضا شفيعي‏كدكني، بخش اول، تهران، آگاه، 1366، ص 237ـ238.
11. احمد  غزالي، سوانح، به تصحيح هلموت ريتر، تهران، مركز نشر دانشگاهي، 1368، ص 80.
12. نزاري قهستاني، ديوان حكيم نزاري قهستاني، به  اهتمام مظاهر مصفّا، ج 1، تهران، علمي، 1371، ص 361.
13. سلمان ساوجي، ديوان سلمان ساوجي، به اهتمام منصور مشفق، تهران، صفي عليشاه، 1336، ص 31.
14. ونسينگ، المعجم المفهرس لالفاظ الحديث النّبوي، ج1، ص 474، درج حديث مذكور، در بوستان،‌ ص 35، ب 51.
15. بنگريد به سعدي در غزل، ص 263 به بعد، تمامي بخش «آميزش بشر و فرابشر».