استاد دانشگاه شيراز: مكتب عرفان سعدي سهل و ممتنع است

استاد دانشگاه شيراز: مكتب عرفان سعدي سهل و ممتنع است


سعدي نيز يك عارف است. يعني كسي است كه در آثارش، در راه شناخت خود و شناخت انسان گام برداشته است. او مجموعه‌اي است از عقل ابن‌سينايي، ذوق روزبهاني، تجارب شهودي خودش و عوامل زماني و مكاني.  تصاوير سعدي، ساده و به دور از چنان پيچيدگي‌هايي است.

آناهيد خزير/ سخن گفتن درباره عرفان سعدي هم دشوار است و هم آسان. چرا كه مكتب عرفاني او، مانند سخنش، با همه شفاف و زيبا بودنش، سهل و ممتنع است. بحث كردن درباره عرفان سعدي، نياز به مقدمه دارد كه ذهن ما چه تعريفي درباره عرفان، تصوف و شهود ارايه مي‌دهد. ما ناگزيريم كه چنين مفاهيمي مانند عرفان، تصوف و شهود را تعريف كنيم چرا كه نپرداختن به تعاريف، ما را دچار بحران تعريف مي‌كند. اين بحران، پيش از بحران هويت به وجود مي‌آيد. حتي اگر تعريف ما، جامع و مانع نباشد، باز اين تعريف ضرورت دارد. اين روش، ريشه در قرآن هم دارد. قرآن در آغاز مي‌گويد كه چگونه كتابي است. در نزد عرفاي ما نيز چنين انديشه‌اي وجود دارد. «هجويري» در «كشف‌المحجوب» پيش از آن‌كه سخني را آغاز كند، نخست آن را تعريف مي‌كند. از اين راه سخنش را شكوفا مي‌سازد. از اين روست كه بزرگان ما هر چيزي را تعريف مي‌كنند تا سخن آن‌ها روشن و رسا باشد. پس ما نيز براي آغاز اين بحث ناگزيريم كه نخست عرفان را تعريف كنيم.

آن‌چه بازگو شد گوشه‌‌اي از سخنان دكتر محمديوسف نيري؛ استاد دانشگاه شيراز، بود كه در سيزدهمين درس گفتارهايي درباره سعدي كه به بررسي «عرفان سعدي» اختصاص داشت گفته شد. وي در ادامه سخنانش به واژه صونيز اشاره كرد و گفت:
در روزگار ما، «صوفي» واژه منفوري است. اما عارف منفور نيست. براي توضيح اين مطلب بايد اشاره كرد كه تصوف ايراني 3 دوره داشته است، دوره نخست از آغاز شكل‌گيري تصوف است تا قرن 6. در اين دوره واژه عارف، معادل صوفي است. اين وضعيت تا دوره «عبادي مروزي» و كتاب «مناقب‌الصوفيه» او ادامه مي‌يابد. در قرن 7 دوره دوم شروع مي‌شود. در آن سده واژه صوفي حالت دوگانه‌اي پيدا مي‌كند و در آثار عطار، مولانا و سعدي، كلمه صوفي هم حالت منفور دارد و هم محبوب. به ويژه در مثنوي مولوي اين دوگانگي بسيار چشمگير است. از قرن 8، يعني از زمان حافظ به بعد، صوفي واژه‌اي كاملا منفور مي‌شود. اين نفرت تا روزگار ما نيز ادامه مي‌يابد. به همين سبب، تا واژه عارف را به درستي تعريف نكنيم، علت آن دوگانگي‌ها و نفرت‌ها را درنخواهيم يافت.

نويسنده كتاب «سوداي ساقي: چهار گفتار درباره  مولانا جلال‌الدين محمد بلخي» افزود: ما در آثار ديني، جمله و حديثي داريم كه بسيار با اهميت است. اين حديث در كتابي مانند «مجمع‌الامثال» ميداني نيز آمده است. آن عبارت چنين است: «هر كه نفس خود را شناخت، پروردگارش را هم مي‌شناسد.» اين جمله از حضرت علي (ع) است و در «بحار‌ الانوار» به صورت حديث نقل شده است. اين حديثي است كه در خرد جمعي ما جاي خود را باز كرده و مانند كليدي است كه درهاي بسته را مي‌گشايد. از اين حديث درمي‌يابيم كه معرفت يك پديده قدسي و حاصل دين‌ورزي است. نکته ديگر اين است که معرفت پديده‌اي وجداني هم هست و نتيجه ذوق و سلوك است و با كوشش به دست مي‌آيد. پس هم عنايت است و هم كوشش. مي‌دانيم كه علم يعني دانستن، اما معرفت، شناختن است. خيلي‌ها عالمند اما عارف نيستند. اين شناخت، شناخت خود انسان هم هست. همين است كه شناخت پروردگار را وابسته به شناخت انسان دانسته‌اند. هيچ عارفي وجود ندارد مگر آن‌كه در شناخت انسان صاحب‌نظر باشد. اين‌گونه معرفت، معمولا زايا و سيال است و يك علم جامد و راكد نيست. وقتي انسان دانست كه معرفت زاياست، در پي شناخت آن مي‌رود. وقتي هم به شناخت رسيد، آن را دوست خواهد داشت. متفكران جهان نيز به اين نتيجه رسيده‌اند كه بايد انسان به جايي برسد كه خود را بشناسد تا جهان را به آشوب نكشد.

نويسنده كتاب «خورشيد جان، قصيده شمسيه در مدح حضرت مولي الموحدين علي (ع)» گفت: يك بحث محوري ديگر آن است كه معرفت، انسان را دچار تغيير و تبديل مي‌كند. البته نوعي عالي از تبديل و دگرگوني داريم كه مخصوص بزرگان است. آن‌جايي كه مولوي مي‌گويد: «از جمادي مردم و نامي شدم»، به همين دگرگوني والا اشاره دارد. اين تغيير، نهايت عرفان است. بر اثر اين تغيير، كار انسان به جايي مي‌رسد كه از عقل معمولي فراتر مي‌رود و به مرزهاي فرا عقلي دست پيدا مي‌كند. عقل معمولي تناقضات وجودي انسان را درنمي‌يابد. پس عرفان، شناختي است كه با عنايت حق تعالي و كوشش بنده و ابزار سير و سلوك حاصل مي‌شود. اين معرفت، مولد و زاياست. ممكن است كه راه‌ها براي رسيدن به آن گوناگون باشد، اما مقصد يكي است. عارفان ما هم روش‌ها و بينش‌هاي مختلف داشته‌اند و مكتب عرفاني آن‌ها به اعتبار جنبه‌هاي علمي‌شان متفاوت است. مثلا ممكن است كه كسي از راه علم به معرفت برسد (كه آن را سلوك علمي مي‌گويند) و ديگري از راه عبادت به معرفت برسد. در اين حالت عبادت آينه‌اي براي شناخت خود خواهد شد. كمال اين معرفت را در قرآن مي‌توان يافت. بعضي نيز سلوك مجذوبي دارند. اين‌ها از زمره كساني اند كه استعدادهاي ويژه باطني دارند. اين گروه يا سالك‌اند، يا سالك مجذوب، يا مجذوب سالك. سالك، در راه معرفت گام مي‌زند، مجذوب داراي واردات قلبي است و سپس به سلوك مي‌رسد. مجذوب سالك هم عنايت الهي را با خود دارد.

وي با اشاره به عرفان سعدي گفت: سعدي نيز يك عارف است. يعني كسي است كه در آثارش، در راه شناخت خود و شناخت انسان گام برداشته است. او مجموعه‌اي است از عقل ابن‌سينايي، ذوق روزبهاني، تجارب شهودي خودش و عوامل زماني و مكاني. اين مجموعه، عرفان سعدي را مي‌سازد. اين نيز گفتني است كه در اين وادي، هيچ‌ يك از عارفان ما به مانند سعدي، روشن و شفاف سخن نگفته‌اند. ما در هيچ يك از آثار سعدي، تصاوير پيچيده‌اي را كه مولانا به كار مي‌برد، نمي‌بينيم. آن‌جايي كه مولانا مي‌گويد «آب حيات عشق را در رگ ما روانه كن/ آينه صبوح را ترجمه شبانه كن»، با تصوير پيچيده‌اي روبروييم اما تصاوير سعدي، ساده و به دور از چنان پيچيدگي‌هايي است. كلام او پيرايه‌اي ندارد و حتي در غزلياتش هم صنعت پيچيده‌اي به كار نمي‌برد. اين سادگي كلام، با صورت ظهوري و شكل تجلي روزبهاني آميخته مي‌شود و تركيبي از ظريف‌ترين مباحث عرفاني اهل شهود را مي‌سازد.

نويسنده «ذوالقرنين در ميان نور و ظلمت» افزود: سعدي در عرفان، نقد قدسي دارد. نقد قدسي يعني اعمال خود را در ترازوي نقد گذاشتن تا دريابيم كه اين اعمال بر شخصيت ما چه تاثيري گذاشته‌اند. سعدي بسيار زيبا و مو به مو، به نقد قدسي مي‌پردازد. از ارباب قدرت گرفته تا مردم عادي، زير زبان نقد قدسي او قرار مي‌گيرند. جالب است كه سعدي حتي خودش را هم نقد مي‌كند. شايد نقد قدسي را بتوان زمينه‌ساز عرفان اسلامي دانست که زمينه وسيع آن در قرآن و نهج‌البلاغه هم به روشني آشكار است. بايد به قصائد سعدي نيز نگريست. اين قصائد بسيار قابل توجه‌اند و معرفت مي‌بخشند. آن‌ها را مي‌توان زهد واقعي دانست. در آن قصائد شگردهايي از سعدي مي‌توان ديد كه تنها مخصوص خود اوست. براي شناخت اين شگرد بايد به توضيح مطلبي پرداخت كه به آن «شكستن طلسم» مي‌گويند. در عالم سير و سلوك هنگامي كه كسي مي‌خواهد به معرفت برسد، بايد طلسم‌هاي تو در تويي را بشكند. منشاء اين بحث از «مجدالدين بغدادي» است. اين بحث در آثار عطار و شيخ نجم‌الدين هم تكرار شده است. منظور اين است كه انسان جزيي است كه كل در او پنهان شده است و بين قواعد وجودش، ارتباط هست. لطيف‌ترين بخش وجود انسان، به بخش ملموس او راه دارد و حالت تن ملموس ما، بر روح ما تاثير مي‌گذارد. اين نشان مي‌دهد كه ظاهر و باطن انسان با هم آميخته شده است. براي شكستن طلسم‌ها 3 كار بايد انجام داد، نخست بايد طلسم عادات را شكست، دوم بايد طلسم خيال را از بين برد و سوم بايد طلسم هستي را از سر راه برداشت. اكنون ببينيم كه سعدي چگونه طلسم‌شكني مي‌كند. مي‌دانيم كه در فرهنگ ما همواره عنصري به نام اصحاب زور، يا همان پادشاهان، وجود داشته است. عده‌اي از شاعران نيز مداح اين پادشاهان بوده‌اند. اين شاعران مدح‌گو، در وجود پادشاهان طلسم‌هايي را ايجاد مي‌كرده‌اند و با اين طلسم از راس تا هرم جامعه را غرق در مسير تاريكي مي‌ساختند. مثلا ظهير فاريابي يا انوري ابيوردي، در مدح ممدوحان خود قصايدي گفته‌اند كه دور از واقعيت و بسيار اغراق‌آميز است. شاهان نيز اين اغراق‌ها را باور مي‌كردند و طلسمي در آن‌ها پديد مي‌آمد.

نيري با بيان اين‌که اكنون ببينيد سعدي چگونه اين طلسم شاهانه را مي‌شكسته است، سخنانش را اين‌گونه ادامه داد: او در قصيده‌اي كه مدح‌گونه است خطاب به ممدوح خود مي‌گويد «به نوبتند ملوك اندرين سپنج سراي/ كنون كه نوبت توست اي ملك به عدل گراي» در واقع سعدي با چنين پندهايي نشان مي‌دهد كه ارباب قدرت را به چيزي نمي‌خرد. آن‌ها را از اسب قدرت پايين مي‌آورد و بعد با زبان نصيحت با آن‌ها سخن مي‌گويد. به‌راستي كه در زبان فارسي هيچ‌كس مانند سعدي اين طلسم‌ها را نشكسته است. چه كسي جرات داشت كه مثل سعدي با صاحبان قدرت سخن بگويد و آن‌ها را نصيحت كند؟ اين طلسم‌شكني سعدي، هنر بزرگ انتقال معرفت به كساني است كه اهل چنين سخناني نبودند. تكريم وجود انسان نيز از هنرهاي ديگر سعدي است. با حمله مغول، تمام مظاهر فرهنگي نابود و ارزش انسان بي مقدار شد. كار شايسته‌اي كه در اين زمان انجام مي‌شود آن است كه برخي بزرگان، ميراث انساني را كه از او هيچ نمانده بود، در شكل مجرد انساني‌اش، حفظ مي‌كنند. اين كار توسط كساني مانند سعدي، مولانا و عطار صورت گرفت. آن‌ها به انسان عصر خود مي‌گفتند كه حتي اگر در ظاهر نيز از تو چيزي نمانده است، باز تو عالم اكبر هستي.
اين مكتبي بود كه سبب بقاي انسان شد. سعدي، انسان خشن، بي رحم، نابود و خاكستر شده زمانه‌اش را عظمت مي‌بخشد و مي‌گويد: «تن آدمي شريف است به جان آدميت» آنگاه او را تلطيف مي‌كند. براي همين است كه هنوز هم غزل او بر روح انسان تاثير مي‌گذارد و اين هنر والاي سعدي است. مولانا، عطار و سنايي هم در اين كار با او شريكند و آن‌ها نيز چنين خدمت گرانبهايي را انجام داده‌اند. سعدي در كنار معرفت انساني از معرفت حق نيز چنان روان و روشن سخن گفته است كه حيرت‌آور است. هنر بزرگ او در همين مباحث مهم معرفت‌شناختي است. از سوي ديگر، سعدي زيبايي‌هاي ظاهر را انكار نمي‌كند اما در وراي آن‌ها لذت‌هاي برتر را مي‌بيند. در پايان بايد گفت كه اگر چه مكتب عرفاني سعدي دراز دامن و دامن‌گستر است اما در عين حال يكي از عزيزترين و گرامي‌ترين كلماتي كه در درياي معرفت او مي‌توان يافت «دل» يا همان «قلب» است. اين كلمه تمام بار معرفتي عرفان او را به دوش مي‌كشد. سخن گفتن درباره عرفان سعدي هم دشوار است و هم آسان. چرا كه مكتب عرفاني او، مانند سخنش، با همه شفاف و زيبا بودنش، سهل و ممتنع است. اما بحث كردن درباره عرفان سعدي، يا هر كسي ديگر، نياز به مقدمه‌اي دارد. آن مقدمه، رسيدن به پاسخ پرسش‌هايي از اين دست است كه در ذهن ما از مقولاتي مانند عرفان، تصوف و شهود چه تعريفي وجود دارد؟


واژه «دل» بسامد بالاي در آثار سعدي دارد

مصحح «شرح‌ نهج‌ الب‍لاغه‌» اثر ميرزا محمدباقر نواب‌ لاهيجاني خاطرنشان كرد:
هر يك از بزرگان و ارباب معرفت، رابطه ويژه‌اي با زبان دارند. اين رابطه نه تنها در فرد، بلكه در عقل كلي اجتماعي يا خرد جمعي هم وجود دارد. يكي از اين معاني ويژه در آثار سعدي، واژه «دل» است، اين واژه بسامد بالايي در آثار او دارد. تنها در غزليات سعدي بيش از هزار مرتبه اين كلمه به‌كار برده شده است. ارباب معني قادرند كه معاني خاص و ويژه‌اي به كلمات بدهند. آن‌هايي كه پيش از سعدي بوده‌اند نيز درباره «دل» اشارات فراواني دارند. يك نمونه از آن را مي‌توان كتاب «مرصاد العباد» دانست. يا مباحثي كه امام محمد غزالي با يك هندسه ويژه عقلاني در اين باره عرضه كرده، درخور يادآوري است. اين معاني، بعدها، دستمايه فيض كاشاني نيز بوده است. يك كتاب از مجموعه مصنفات او، درباره حالات قلب (دل) است. به هر روي عارفان ما به دل توجه بسيار داشته‌اند زيرا بيش از سي بار در قرآن از آن ياد شده است. از نفس و حالات نفس نيز فراوان سخن به ميان آمده است. يك نمونه ديگر از سخنان بلندي كه درباره «دل» گفته شده است، به «مثنوي مولوي» بازمي‌گردد. داستان «كنيزك و پادشاه» در اين كتاب، اشاره به نفس و روح است. كنيزك، اشاره‌اي به نفس و پادشاه، اشاره‌اي است به روح. محور و گفتار مولانا در اين داستان، رمزي از قلب انساني است. در سلسله سهرورديه و نيز در نزد احمد غزالي نيز از اين گونه سخنان مي‌توان يافت. اما سرآمد همه آنان، بي گمان، سعدي است.

مصحح «م‍ن‍اه‍ل‌ ال‍ت‍ح‍ق‍ي‍ق‌ در ح‍ق‍اي‍ق‌ ولاي‍ت‌ و خ‍لافت الهي» ت‍ص‍ن‍ي‍ف‌ محمد هاشم ذهبي شيرازي گفت: در كتاب عارفي به نام «بتليسي» كه در سال 604 قمري نوشته شده است و «صوم القلب» نام دارد، از جمله مباحث جالب توجه كه آورده شده، مسأله قلب و دل است. اين عارف مي‌گويد كه قلب گرامي‌ترين مخلوق خداوند است بدان دليل كه خداوند مي‌فرمايد عزيزترين شما نزد خداوند، پرهيزكارترين شماست. مي‌دانيم كه «پرهيز كردن»، كار دل است. پس وقتي يكي از صفات دل چنين عزيز و گرامي است، پيداست كه خود دل چه جايگاه بلندي دارد. به همين دليل، غرض سالك در سلوك، اين است كه به مقام دل برسد. در ميان اهل قلم نخستين كسي كه در اين باره به ژرفي سخن گفته است، امام محمد غزالي است. او در كتاب «كيمياي سعادت» مي‌گويد كه دل وديعه‌اي ملكوتي از عالم امر است كه در اين خاكدان غريب افتاده است. پس دل، جسم فرد و قلب انساني رمزي از آن است. مشاهده و معرفت حق نيز با دل است. به همين گونه، كمال انسان نيز با دل است. دل در ملتقاي غيب و شهادت است. از اين رو هم كار ظاهري از دل مي‌آيد و هم كار باطني. به اين ترتيب، دل عظيم‌ترين وجود انسان است. پيداست كه اين وديعه با عالم سخن ارتباط دارد و آغاز كمال دل انسان، با سخن، و به وسيله سخن، است. روشن‌ترين شرحي هم كه در اين مورد مطرح شده در «نهج البلاغه» آمده است.

مصحح «م‍ف‍ت‍اح‌ ال‍ف‍ت‍وح‌ و رم‍وز ال‍ک‍ن‍وز، ت‍رج‍م‍ه‌ م‍ن‍ظوم دع‍اي‌ ص‍ب‍اح‌ (ام‍ي‍رال‍م‍وم‍ن‍ي‍ن‌ ع‍ل‍ي‍ه‌ال‍س‍لام‌)» اث‍ر ق‍طب‌ال‍دي‍ن‌ م‍حمد ذهبي نيريزي گفت: در هر فترت زماني، يعني در دوره‌اي كه پيغمبري ظهور نكرده است، خداوند با كساني سخن مي‌گويد. چنين كساني صاحب دل ناميده مي‌شوند. مولانا از آنان به «صاحبنظران» تعبير مي‌كند. «اصحاب صفه» و «اصحاب سر» از اين گونه افراد بوده‌اند. آن‌ها داراي علم اشراقي و لدني‌ و صاحب حقيقت‌اند. شرح اوصاف آن‌ها در حديث حقيقت «نهج البلاغه» آمده است. يكي ازعرفا مي‌گويد كه تمام مطالبي كه بزرگان معرفت آورده‌اند، نمي و ذره‌اي از حديث حقيقت است. اين حديث را بسياراني، همچون شاه داعي شيرازي، شرح و تفسير كرده‌اند. گفتيم كه بين دل و زبان ارتباط هست. دلي كه روشن و بارور است، صاحب الهام مي‌شود. بزرگان عارف ما از اين حالات خود خبر داده‌اند. مولانا آن را «وحي حق» مي‌داند. اين اتفاق از راه زبان، در دل مي‌افتد. الهام نيز يعني مكالمه با حق. اما در اين جا واسطه‌هايي براي يك سالك لازم است تا اتفاقات دروني كه براي او مي‌افتد، به حقيقت و منبع اصلي بيانجامد. زبان دل هنگامي كه باز مي‌شود، در زبان ظاهر حالتي پيدا مي‌شود كه من آن را «عرفان زبان» مي‌نامم. اين عرفان با هرمنوتيك فرق دارد. عرفان زبان، رابطه زبان انسان‌شناختي است كه مرتبه‌اي وراي هرمنوتيك دارد. چنين زباني در جهت ظاهري مواج مي‌شود. موج سخن نيز دلالتي است كه درپشت پرده كلمات ظاهري پنهان مي‌شود. كساني كه سخنانشان مواج است، انسان‌هاي معمولي نيستند. اين چنين افرادي كه مي‌توانند درونشان را بيان كنند، از جمله نوابغ به‌شمار مي‌روند چرا كه سخن با حقيقت انسان ارتباط دارد و هر سخن شكل خود گوينده سخن است.

مصحح «خ‍ورش‍ي‍د ج‍ان‌: ق‍ص‍ي‍ده‌ ش‍م‍س‍ي‍ه‌ در م‍دح‌ ح‍ض‍رت‌ م‍ول‍ي‌ ال‍م‍وح‍دي‍ن‌ ع‍ل‍ي‌ ع‍ليه السلام‌» س‍روده م‍ح‍م‍ده‍اش‍م‌ ذه‍ب‍ي‌ شيرازي‌ گفت: سعدي در باره موج سخن، به بيان حالات دل مي‌پردازد. از جمله اين حالات، وحدت دل است. يعني دل يكي بيشتر نيست. به‌راستي هم بهترين سرمنزلي كه فرهنگ‌ها و خرده فرهنگ‌ها در آن نقطه مي‌توانند جمع بشوند، پيام‌هاي گرانقدري است كه در عالم دل وجود دارد. چون حقيقت دل يكي است، هرچند تجلي آن متكثر است. دل، واحدبين و يكتابين است. راه توحيد نيز از راه دل مي‌گذرد. روشن است دلي كه در چند جا سير كند، دل تربيت ناشده‌اي است. ديگر از اوصاف دل در موج سخن، جمال دل است. بزرگان دل را مركز جمال مي‌دانند. اصل همه زيبايي‌ها خود انسان است. همه بزرگان نيز از خود سخن گفته‌اند. پس شگفت نيست كه سعدي درباره والايي زبان و سخن خود مي‌گويد «حد همين است سخنداني و زيبايي را». يكي ديگر از صفات دل، مقام جمعيت دل است. يعني دل به جايي مي‌رسد كه صاحب جمع مي‌شود و صورت، معنا، ظاهر و باطن را در خود جمع مي‌كند. چنين انساني، به قول مولانا، «سلطان شگرف» است. آن‌ها به هر سو كه بروند، از سوي اصلي منحرف نمي‌شوند. از ديگر صفات دل، گستردگي دل است. دل انسان بامعرفت، كوچك نيست. در دل بزرگان، حتي دشمنان هم جاي دارند.  سعدي مي‌گويد «به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست» اين اوج بزرگي در فرهنگ ماست. در اينجا دل سعدي دل گسترده‌اي است. وسيع‌ترين قلبي هم كه مي‌شناسيم، دل انسان كامل است كه به تعبير «بايزيد» عرش و هر چه در آن است، در چنين دلي گم مي‌شود.

اين استاد دانشگاه يادآور شد: تمام بزرگان ما از شاخص‌ترين افراد روزگار خود بوده‌اند. اين كه درباره آنان مي‌گويند كه با عقل مخالف‌اند، سخن بسيار نادرستي است. در كتاب‌هاي حديث درباره مقام عقل سخنان فراواني آورده شده است. بزرگان ما عقل را نقد كرده‌اند، نه اينكه طرد كنند. در نظر آنان عقلي مردود است كه جزيي‌نگر باشد اما عقل ممدوح آن عقلي است كه مايه كمال است و سرمايه اصلي انسان شمرده مي‌شود. يكي ديگر از حالات دل، لذات دل است. لذت را همه مي‌فهمند. لذت يعني آن چه ملايم و مناسب با نفس انساني است. انواعي هم دارد. مانند لذت‌هاي حسي، لذت هاي عقلي و لذت هاي شهودي. تمام اشعار عرفاي ما مملو از امواج لذت‌هاي قلبي است. غزليات سعدي از مواج‌ترين اين لذت‌هاست. شكل بلاغي ويژه‌اي دارد كه مخصوص خود اوست و آن موج حيرت در سخن سعدي است. سخن سعدي مواج از حيرت است. اين موج حيرت نشان مي‌دهد كه او مشاهد و مكاشف بزرگي است.
صدق و جمال و وضوح که سه ويژگي سخن سعدي است، آينه‌اي از مقام معنوي و قلبي اوست و شيخ اجل در بسياري از آثارش، نسبت ميان عشق، معرفت و معنويت را در زيباترين و جذاب‌ترين کلمات مطرح کرده است و بايد جست‌وجوي بيشتري در باب عرفان و لطايف عرفان سعدي صورت گيرد.

زيباترين واژه‌هاي سعدي در عشق و معنويت هويداست

محمديوسف نيري گفت: صدق و جمال و وضوح که سه ويژگي سخن سعدي است، آينه‌اي از مقام معنوي و قلبي اوست و شيخ اجل در بسياري از آثارش، نسبت ميان عشق، معرفت و معنويت را در زيباترين و جذاب‌ترين کلمات مطرح کرده است
زبان دل هنگامي كه باز مي‌شود، در زبان ظاهر حالتي پيدا مي‌شود كه من آن را «عرفان زبان» مي‌نامم. اين عرفان با هرمنوتيك فرق دارد. عرفان زبان، رابطه زبان انسان‌شناختي است كه مرتبه‌اي وراي هرمنوتيك دارد. چنين زباني در جهت ظاهري مواج مي‌شود. موج سخن نيز دلالتي است كه در پشت پرده كلمات ظاهري پنهان مي‌شود.كساني كه سخنانشان مواج است، انسان‌هاي معمولي نيستند. اين چنين افرادي كه مي‌توانند درونشان را بيان كنند، از جمله نوابغ به‌شمار مي‌روند، چرا كه سخن با حقيقت انسان ارتباط دارد و هر سخن شكل خود گوينده سخن است. شاعران ايراني از عوامل طبيعت براي مرابته استفاده مي‌كنند يكي از اين عوامل طبيعت، حس بويايي است، شعراي بزرگ و صاحب مكتب ما به بو حساس هستند. بو در نظر شعرا ارزش بسياري دارد. بو از جاذبه‌هايي است كه روح انسان را به سمت خود مي‌كشد. سعدي مي‌فرمايد «به بوي تو با باد عيش‌ها دارم». شارل بودلر فرانسوي نيز به بو حساس است و بسياري از واژگان در طبيعت نقش مرابته با معشوق را ايجاد مي‌كند.

وي افزود: مرابته لايه نخست ذكر يعني ارتباط بين ذاكر و مذكور است و اصل مهمي در عرفان شيعي از قرن 12 هجري قمري به‌شمار مي‌آيد و حكمت معصوميه الهي است كه در فارسي به كار گرفته مي‌شود و اصل مرابته سالك با انسان كامل را به تصوير مي‌كشد. ذكر در نگاه سعدي ذكر موجودات است. ذكر تمام موجودات عالم در نگاه سعدي مشاهده مي‌شود، در ذكر انسان خود را در منظومه بزرگ وجودي احساس مي‌كند و چيزي را از ذكر خارج نمي‌كند. ذكرهاي سعدي از قرآن سرچشمه مي‌گيرد.
بحث سوم سلطاني ذكر است يعني ذكر بر سراسر وجود سالك غلبه مي‌كند. ذكر از نظر ما تكرار است و ماهيتا استمرار و تكرار را نشان مي‌دهد. «من مست و تو ديوانه/ ما را كه برد خانه/ صد بار تو را گفتم/ كم خور دو سه پيمانه» اين ابيات وزن و قافيه دارد و عرف شعري در آن به‌كار برده شده است. اين هوشياري دوم شاعر است و به قول شمس اين سيستم هوشياري غير از عقل جزيي است.

نيري خاطرنشان كرد: نسيان ذاكر اين است كه خود را فراموش مي‌كند. خود را فراموش كردن اين نكته را به ياد مي‌آورد كه پروردگار را ياد كن هنگامي كه خود را فراموش كردي. وقتي ذاكر ذكر «لا اله الا الله» مي‌كند اين ذكر وجودي اوست. خود انسان وجود دارد و ذكر هم صاحب وجود است. هنگامي كه انسان خود را در ذكر فراموش كرد و ذكر بر او غالب شد به ذكر شهودي تبديل مي‌شود. نمونه‌هاي جالبي از نسيان ذاكر در غزليات سعدي وجود دارد. در زبان زيبا و هنري سعدي نوعي نصيان ذكر به مخاطب القا مي‌شود. اين نسيان گاه در دل سالك مالك مي‌شود و همه چيز را فراموش مي‌كند. هنگامي كه سخن از فنا مي‌زنند تصور مي‌كنند فناي عين، مورد نظر است. منظور از وجه ذكر چيست؟ تمام موجودات وجهي از حق هستند يعني جهت و حضور انسان وسيله توجه است. همان طور كه صورت احترام ويژ‌ه‌اي دارد زيرا صورت جهت و حضور انسان است و اين وسيله حضور جهت توجه به‌شمار مي‌آيد. اما اين جهت و حضور مراتب دارد، آينه حضور جهت است و در اين صورت است كه انبيا و اوليا را وجهه‌الله مي‌گويند. انا الله يعني من وجه خدا هستم و اين مسأله وسيله توجه موجودات به خداوند است. هم وسيله توجه موجودات به خداست و هم از جهت حضرت انسان كامل قبله حقيقي به‌شمار مي‌آيد.

اين استاد دانشگاه شيراز يادآور شد: رابطه بين ذاكر و مذكور ارتباطي دو طرفه است، هنگامي كه ما خدا را ياد مي‌كنيم او هم ما را ياد مي‌كند. ياد حق، تجلي روحانيت ماست. ذكر نماز نيز طريقت دارد، قبله حقيقت وجه خداست و در مقام احديت جاي گفت و شنود نيست. اين مرتبه احديت محسوب مي‌شود و حاصل اين اتفاقات بعثت روحاني است. منظور از بعثت، به ويژه براي حضرت رسول اكرم (ص) برانگيخته و برانگيزاننده است و با اين بعثت هويت و فرهنگ بشري تغيير كرد. افرادي كه برانگيخته مي‌شوند روح ايمان مي‌يابند و از آن نور خاص تلالو مي‌كند. آن نور خاص مقام بعثت روحاني است. منظور ما از بعثت اين است و انسان به هدف حقيقي خود و به صفات الهي متصل مي‌شود. در سخن سعدي اين بعثت با بيان زيبايي‌شناسي تركيب شده است. از بعثت روحاني ابن سينا نيز در اشارات و تنبيهات مي‌گويد كه ذكر باعث شوق و شادي باطني مي‌شود. ميرداماد نيز معتقد است كه تمام اسما عاشق صفات اسم حق هستند، درست مانند نظريه‌اي كه در حركت شوقيه اخوان‌الصفا مي‌بينيم. نگاه عرفا و بزرگان معرفت شكل مثلث است. شكل مثلث در حكمت اخلاق بسيار مهم است و نشان مي‌دهد كه ما داراي مثلث حسي و عقلي هستيم و به سبب آن نيز يك هندسه عقلي و حسي داريم. اسما عاشق اسم ذات حضرت حق هستند و با شوق به اسم حضرت حق حركت مي‌كنند. نخست بايد رب را شناخت تا بتوانيم خود را نيز بشناسيم.

نيري به عواطف كلمات اشاره كرد و گفت: كلمات عواطف مختلفي دارند و تأثير مختلفي بر مخاطب مي‌گذارند. در كاربرد كلمات گاهي از عواطف آن استفاده مي‌كنيم. به عنوان نمونه سوره حضرت مريم يك نوازش مخملي به گوش انسان مي‌دهد ولي در سوره توبه كلمات مشدد مطرح مي‌شود و اين كلمات مشدد آرايش ويژه‌اي دارند و متفاوت در نوازش‌گري گوش است. كلمه واسطه‌اي بين اسم ظاهر و اسم باطن است و متوسط بين عالم عمل و عالم انديشه است. در بعثت روحاني كلمه در جمال و كمال ظهور مي‌كند و ذكر حقيقي در لباس تجلي ظاهري و باطني است.
در برخي از ابيات سعدي نوعي توحيد ذوقي وجود دارد و نشان مي‌دهد كه سالك مقام وحدت خود را درك مي‌كند. هنگامي كه انسان مقام وحدت خود را درك نكند به مقام توحيد ذاتي دست نمي‌يابد. حاصل توحيد ذوقي مقام فرج الهي است كه در اشارات و تنبيهات ابن سينا نيز آمده است. كيفيت سير و سلوك و مراتب دل و تبديل دل به مقام توحيد، شكوهي است كه نهايت بهجت و سعادت انسان را مي‌رساند.