باب اول گلستان- بخش اول

باب اول گلستان- بخش اول

باب اول-1

در سيرت پادشاهان

حكايت

پادشاهى را شنيدم به كشتن اسيرى اشارت كرد. بيچاره در آن حالت[1] نوميدى، ملك را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن كه گفته‏اند هر كه دست از جان بشويد، هر چه در دل دارد، بگويد.
وقت ضرورت چو نماند گريز
 دست بگيرد سرِ شمشير تيز
إذا يئسَ الانسانُ طالَ لِسانهُ
 كَسنّورِ مغلوبٍ يَصولُ على الكلبِ
ملك پرس