باب اول گلستان- بخش دوم

باب اول گلستان- بخش دوم

 

باب اول-2

در سيرت پادشاهان
 




حكايت

تنى چند از روندگان در صحبت[139] من بودند. ظاهر ايشان به صلاح آراسته و يكى را از بزرگان در حق اين طايفه حسن‌ظنّى بليغ[140] و ادرارى معين كرده تا يكى از اينان حركتى كرد نه مناسب حال درويشان. ظنّ آن شخص فاسد شد و بازار اينان كاسد.[141] خواستم تا به طريقى كفاف ياران مستخلص كنم، آهنگ خدمتش كردم، دربانم رها نكرد و جفا كرد و معذورش داشتم كه لطيفان گفته‏اند:

دَر مير و وزير و سلطان را
 بى وسيلت مگرد پيرامن
سگ و دربان چو يافتند غريب
اين گريبانش گيرد، آن دامن

چندان كه مقرّبان حضرت آن بزرگ بر حال وقوف من[142] وقوف يافتند و به اكرام درآوردند و برتر مقامى معين كردند، امّا به تواضع فروتر نشستم و گفتم:

بگذار كه بندة كمينم
 تا در صف بندگان نشينم
گفت: الله الله چه جاى اين سخن است؟

گر بر سر و چشم ما[143] نشينى
بارت بكشم كه نازنينى

فى‏الجمله بنشستم و از هر درى سخن پيوستم تا حديث زَلّت ياران در ميان آمد و گفتم:

چه جرم ديد خداوند سابق‌الانعام
 كه بنده در نظر خويش خوار مى‏دارد
خداى راست مسلّم بزرگوارى و حكم[144]
 كه جرم بيند و نان برقرار مى‏دارد

حاكم اين سخن را عظيم بپسنديد و اسباب[145] معاش ياران فرمود تا بر قاعدة ماضى[146] مهيا دارند و مؤنت ايام تعطيل وفا كنند. شكر نعمت[147] بگفتم و زمين خدمت ببوسيدم و عذر جسارت بخواستم و در وقت برون آمدن گفتم:[148]

چو كعبه قبلة حاجت شد از ديار بعيد
 روند خلق به ديدارش از بسى فرسنگ
تو را تحمل امثال ما ببايد كرد
 كه هيچ كس نزند بر درخت بى‌بر، سنگ


 حكايت

ملك‌زاده‏اى گنج فراوان از پدر ميراث يافت. دست كَرم برگشاد و داد سخاوت بداد و نعمت بى‏دريغ بر سپاه و رعيت بريخت.

نياسايد مشام از طبلة عود
 بر آتش نِهْ كه چون عنبر ببويد
بزرگى بايدت بخشندگى كن
 كه دانه تا نيفشانى، نرويد


 يكى از جلساى[149] بى‏تدبير نصيحتش آغاز كرد كه ملوك پيشين مر اين نعمت را به سعى اندوخته‏اند و براى مصلحتى نهاده. دست از اين حركت كوتاه كن كه واقعه‏ها در پيش است و دشمنان از پس، نبايد كه وقت حاجت فرو مانى.

اگر گنجى كنى بر عاميان بخش
 رسد هر كدخدايى را برنجى
چرا نستانى از هر يك جوى سيم
كه گرد آيد تو را هر وقت[150] گنجى


 ملك روى از اين سخن به هم آورد[151] و مر او را زجر فرمود و گفت: مرا خداوند تعالى مالك اين مملكت گردانيده است تا بخورم و ببخشم، نه پاسبان[152] كه نگاه دارم.

قارون هلاك شد كه چهل خانه گنج[153] داشت
 نوشين‏روان نمرد كه نام نكو گذاشت
 

حكايت

آورده‏اند كه نوشين‌روان عادل را در شكارگاهى صيد[154] كباب كردند و نمك نبود، غلامى به روستا رفت[155] تا نمك آرد. نوشيروان گفت: به قيمت بستان تا رسمى نشود و ده[156] خراب نگردد. گفتند: از اين قدر چه خلل آيد؟[157] گفت: بنياد ظلم در جهان، اوّل اندكى[158] بوده است، هر كه آمد بر او مزيدى كرده، تا بدين غايت رسيده.[159]

اگر ز باغ رعيت ملك خورد سيبى
برآورند غلامان او درخت از بيخ
به پنج بيضه كه سلطان ستم روا دارد
 زنند لشكريانش هزار مرغ به سيخ


 

حكايت

غافلى را شنيدم كه خانه رعيّت خراب كردى تا خزانة سلطان آباد كند، بى‏خبر از قول حكيمان كه گفته‏اند: هر كه خداى را عزّوجلّ بيازارد تا دل خلقى به دست آرد، خداوند تعالى همان[160] خلق را بر او گمارد تا دمار از روزگارش برآرد.

آتش سوزان نكند با سپند
 آن چه كند دودِ دل دردمند


 سر جملة حيوانات گويند كه شير است و اذلّ[161] جانوران خر و به اتفاق خَر باربر بِهْ كه شير مردم در.

مسكين خر اگر چه بى تميز است
 چون بار همى برد،[162] عزيز است
گاوان و خران باربردار
 بِهْ ز آدميان مردم آزار


 باز آمديم به حكايت وزير غافل. ملك را[163] ذمائم اخلاق او به قراين معلوم شد، در شكنجه كشيد و به انواع عقوبت بكشت.

حاصل نشود رضاي سلطان                    
تا خاطرِ بندگان نجويي
خواهي كه خداي بر تو بخشد       
   با خلق خداي كن نكويي

آورده‌اند كه يكي از ستم‌ديدگان بر سر او بگذشت و در حال تباه او تأمل[164] كرد و گفت:

نه هر كه قوّت بازوي منصبي دارد       
به سلطان بخورد مال مردمان به گزاف
توان‌به‌حلق‌فروبردن‌استخوان‌درشت        
ولي شكم بدرد، چون بگيرد اندر ناف
نـمانـد ستـمكـار بـد روزگـار        
بـمانـد بـر او لـعنـت پـايـدار

حكايت

مردم‌آزاري را حكايت كنند كه سنگي بر سر صالحي زد. درويش را مجال انتقام نبود. سنگ را نگاه همي داشت تا زماني كه ملك را بر آن لشكري[165] خشم آمد و در چاه كرد. درويش اندر آمد و سنگ در[166] سرش كوفت. گفتا: تو كيستي و مرا اين سنگ چرا زدي؟ گفت: من فلانم و اين همان سنگ است كه در فلان تاريخ بر سر من زدي. گفت: چندين روزگار كجا بودي؟ گفت: از جاهت[167] انديشه همي كردم، اكنون كه در چاهت ديده، فرصت غنيمت دانستم.

ناسزايى را كه بينى بخت يار  
عاقلان تسليم كردند اختيار
چون ندارى ناخن درّنده‌تيز 
با ددان آن بِهْ كه كم ‏گيرى ستيز
هركه با پولاد بازو، پنجه كرد 
ساعد مسكين خود را رنجه كرد
باش تا دستش ببندد روزگار
پس به كام دوستان[168] مغزش برآر

حكايت

يكي از ملوك مرضي هايل بود كه اعادت ذكر آن ناكردن اولي. طايفة حكماي يونان متفق شدند كه مر اين درد را دوايي نيست مگر زهرة آدمي به جندين صفت موصوف. بفرمود طلب كردن. دهقان پسري يافت بر آن صورت[169] كه حكيمان گفته بودند. پدرش را و مادرش را بخواند و به نعمت بيكران خشنود گردانيدند[170] و قاضي[171] فتوي داد كه خون يكي از رعيت ريختن، سلامت[172] پادشه را روا باشد. جلّاد قصد كرد، پسر سر سوي آسمان بر آورد[173] و تبسم كرد. ملك پرسيدش كه در اين حالت چه جاي خنديدن است؟ گفت: ناز فرزندان بر پدران و مادران باشد و دعوي پيش قاضي برند و داد از پادشه خواهند. اكنون پدر و مادر به علت حُطام دنيا مرا به خون[174] در سپردند.

و قاضى به كشتن[175] فتوى داد و سلطان مصالح خويش اندر هلاك من همى بيند، به جز خداى عزّوجل پناهى نمى‏بينم.

پيش كه برآورم ز دستت فرياد
 هم پيش تو از دست تو گر[176] خواهم داد


 سلطان را دل از اين سخن به هم برآمد و آب در ديده بگردانيد و گفت: هلاك من اولى‏تر است از خون بى‏گناهى ريختن. سر و چشمش ببوسيد و در كنار گرفت و نعمت بى‏اندازه بخشيد و آزاد كرد و گويند هم در آن هفته شفا يافت.

هم چنان در فكر آن بيتم كه گفت
 پيل‏بانى بر لبِ درياى نيل
زير پايت گر بدانى[177] حال مور
همچو حال توست زير پاى پيل


 

حكايت

يكى از بندگان عمروليث گريخته بود. كسان در عقبش برفتند و باز آوردند. وزير را با وى غرضى بود و اشارت[178] به كشتن فرمود تا دگر بندگان چنين فعل روا ندارند. بنده پيش عمرو[179] سر بر زمين نهاد و گفت:

هرچه رود بر سرم[180]  چون تو پسندى رواست
 بنده چه دعوى كند، حكم خداوند راست
 

اما به موجب آن كه پروردة نعمت اين خاندانم، نخواهم كه در قيامت به خون من گرفتار آيى. اجازت فرماى تا[181] وزير را بكشم آن‌گه به قصاص او بفرماى خون مرا ريختن تا به حق كشته باشى. ملك را خنده گرفت. وزير را گفت: چه مصلحت مى‏بينى؟ گفت: اى خدواند جهان! از بهرخداى اين شوخ ديده را به صدقات گور پدر آزاد كن تا مرا در بلايى نيفكند. گناه از من است و قول حكما معتبر كه گفته‏اند:

چو كردى با كلوخ‏انداز پيكار
 سرِ خود را به نادانى شكستى
چو تير انداختى بر[182] روى دشمن
 چنين دان[183] كاندر آماجش نشستى


 

حكايت

ملك زوزن را خواجه‏اى بود كريم‏النفسِ نيك محضر كه همگنان را در مواجهه خدمت كردى[184] و در غيبت نكويى گفتى. اتفاقاً از او حركتى در نظر سلطان[185] ناپسند آمد، مصادره فرمود و عقوبت كرد و سرهنگان ملك به سوابق نعمت او معترف بودند و به شكر آن مرتهن، در مدت توكيل او رفق و ملاطفت كردندى و زجر و معاقبت روا نداشتندى.

صلح‌بادشمن‌اگر خواهى،هرگه كه تو را
 در‌قفا‌عيب كند، در نظرش تحسين كن
 
سخن آخر به دهان مى‏گذرد موذى را
 سخنش‌تلخ‌نخواهى،‌دهنش شيرين كن
 

 آن چه مضمون خطاب ملك بود، از عهدة بعضى به در آمد و به بقيّتى در زندان بماند. آورده‏اند كه يكى از ملوك نواحى در خفيه پيامش فرستاد كه ملوك[186] آن طرف، قدر چنان بزرگوار ندانستند و بى‏عزتى كردند. اگر رأى عزيز فلان ـ احسنَ ‏الله خَلاصَه ـ به جانب ما التفاتى[187] كند، در رعايت خاطرش هرچه تمام‏تر سعى كرده شود و اعيان اين مملكت به ديدار او مفتقرند و جواب اين حرف را منتظر. خواجه بر اين وقوف يافت و از خطر انديشيد و در حال، جوابى مختصر چنان كه مصلحت ديد،[188] بر قفاى ورق نبشت و روان كرد. يكى از متعلقان واقف شد و ملك را اعلام كرد كه فلان را كه حبس فرمودى، با ملوك نواحى مراسله دارد. ملك به هم برآمد و كشف اين خبر فرمود. قاصد را بگرفتند و رسالت بخواندند، نبشته بود كه حسن ظنّ بزرگان بيش از فضيلت ماست و تشريف قبولى كه فرمودند، بنده را امكان اجابت[189] نيست، به حكم آن كه پروردة نعمت اين[190] خاندان است و به اندك مايه تغيّر،[191] با ولى‌نعمت بى‏وفايى نتوان كرد، چنان‌كه گفته‏اند:[192]

آن را كه به جاى توست هر دم كَرمى
 عذرش بنه ار كند به عمرى ستمى
 

ملك را سيرت حق‏شناسى از او پسند آمد و خلعت و نعمت بخشيد و عذر خواست كه خطا كردم تو را بى‏جرم و خطا آزردن.[193] گفت: اى خداوند بنده در اين حالت مر خداوند را خطا نمى‏بيند. تقدير خداوند تعالى بود كه مر اين بنده را مكروهى برسد، پس به دست تو اولى‏ٰتر كه سوابق نعمت بر اين بنده دارى و ايادى منّت[194] و حكما گفته‏اند:

گر گزندت رسد ز خلق مرنج
 كه نه راحت رسد ز خلق نه رنج
 
از خدا دان خلاف دشمن و دوست
 كين[195] دل هر دو در تصرف اوست
 
گرچه تير از كمان همى گذرد
 از كماندار بيند اهل خرد
 

حكايت

يكى از ملوك عرب شنيدم[196] كه متعلّقان را همى گفت[197] مرسوم فلان را چندان كه هست مضاعف كنيد كه ملازم درگاه است و مترصّد فرمان و ديگر خدمتكاران به لهو و لعب مشغولند و در اداى خدمت متهاون. صاحبدلى بشنيد و فرياد و خروش از نهادش برآمد. پرسيدندش:[198] چه ديدى؟ گفت: مراتب بندگان به درگاه خداوند تعالى همين مثال دارد.

دو بامداد اگر آيد كسى به خدمت شاه
 سيم،هرآينه در وى كند به لطف نگاه[199]
مهترى در قبول فرمان است
 ترك فرمان دليل حرمان است
هركه سيماى راستان دارد
 سرِ خدمت بر آستان دارد


 

حكايت

ظالمى را حكايت كنند كه هيزم درويشان خريدى به حيف و توانگران را دادى به طرح. صاحبدلى بر او گذر كرد و گفت:

مارى تو كه هركه را ببينى بزنى
 يا بوم كه هركجا نشينى، بكَنى
زورت ار پيش مى‏رود با ما
 با خدواند غيب‏دان نرود
زورمندى مكن بر اهل زمين
 تا دعايى بر آسمان نرود


 حاكم از گفتن او برنجيد[200] و روى از نصيحت او درهم كشيد و بر او التفات نكرد تا شبى كه آتش[201] مطبخ در انبار هيزمش افتاد و ساير املاكش بسوخت و از بستر نرمش به خاكستر گرم نشاند. اتفاقاً همان شخص بر او بگذشت و ديدش كه با ياران همى گفت: ندانم اين آتش از كجاى در سراى من افتاد! گفت: از[202] دل درويشان.

حذر كن ز درد درون‏هاى ريش
 كه ريش درون عاقبت سر كند
به هم بر مكن تا توانى دلى
 كه آهى جهانى به هم بركند


 بر تاج كيخسرو نبشته بود:

چه سال‏هاى فراوان و عمرهاى دراز
 كه‌خلق‌بر‌سرمابر زمين بخواهد رفت
چنان‌كه‌دست‌به‌دست‌آمده‌است‌ملك‌به ما
 به‌دست‏هاى‌دگرهم‌چنين‌بخواهدرفت


 

حكايت

يكى در صنعت كشتى گرفتن، سرآمده بود. سيصد و شصت بند فاخر بدانستى و هر روز به نوعى از آن كشتى گرفتى. مگر گوشة خاطرش با جمال يكى از شاگردان ميلى داشت. سيصد و پنجاه و نه بندش درآموخت، مگر يك بند كه در تعليم آن دفع انداختى و تأخير كردى. فى‏الجمله پسر در قوّت و صنعت سرآمد و كسى را در زمان او[203] با او امكان مقاومت نبود تا به حدى كه پيش ملك آن روزگار گفته بود: استاد را فضيلتى كه بر من است، از روى بزرگى است و حق تربيت، وگرنه به قوّت از او كمتر نيستم و به صنعت با او برابرم. ملك را اين سخن دشخوار آمد، فرمود تا مصارعت كنند. مقامى متّسع ترتيب كردند و اركان دولت و اعيان حضرت و زورآوران روى زمين حاضر شدند. پسر چون پيل مست اندر آمد، به صدمتى كه اگر كوه رويين بودى، از جاى بركندى. استاد دانست كه جوان به قوّت از او برتر است بدان بند غريب كه از وى نهان داشته بود، با او درآويخت. پسر دفع آن ندانست، به هم برآمد. استاد به دو دست از زمينش بالاى سر برد و فرو كوفت. غريو از خلق برخاست. ملك فرمود: استاد را خلعت و نعمت دادن و پسر را زجر و ملامت كرد كه با پروردة خويش دعوى مقاومت كردى و به سر نبردى. گفت: اى پادشاه روى زمين، به زورآورى بر من دست نيافت، بلكه مرا از علم كشتى دقيقه‏اى مانده بود و همه عمر از من دريغ همى داشت، امروز بدان دقيقه بر من غالب آمد. گفت: از بهر چنين روزى[204] كه زيركان گفته‏اند: دوست را چندان قوّت مده كه دشمنى كند، تواند. نشنيده‏اى كه چه گفت آن كه از پروردة خويش جفا ديد:[205]

يا وفا خود نبود در عالم
 يا مگر كس در اين زمانه نكرد
كسى نياموخت علم تير از من
 كه مرا عاقبت نشانه نكرد


 

حكايت

درويشى مجرّد به گوشه‏اى[206] نشسته بود. پادشاهى[207] بر او بگذشت. درويش از آن جا كه فراغ ملك قناعت است، سر بر نياورد و[208] التفات نكرد. سلطان از آن جا كه سطوت سلطنت است، برنجيد و گفت: اين طايفة خرقه‏پوشان امثال[209] حيوانند و اهليّت و آدميّت ندارند. وزير نزديكش آمد و گفت: اى جوانمرد، سلطان روى زمين بر تو گذر كرد، چرا خدمتى نكردى و شرط ادب به جاى نياوردى؟ گفت: سلطان را بگوى توقع خدمت از كسى دار كه توقع نعمت از تو دارد و ديگر بدان كه ملوك از بهر پاس رعيتند نه رعيت از[210] بهر طاعت ملوك.

پادشه پاسبان درويش است
 گرچه رامش به فرّ دولت اوست
گوسپند از براى چوپان نيست
 بلكه چوپان براى خدمت اوست
يكى امروز كامران بينى
 ديگرى را دل از مجاهده ريش
روزكى چند باش تا بخورد
 خاك، مغز سر خيال انديش
فرق شاهى و بندگى برخاست
 چون قضاى نبشته آمد پيش
گر كسى خاك مرده باز كند
 ننمايد توانگر و[211] درويش


ملك را گفتِ درويش استوار آمد. گفت: از من تمنا[212] بكن. گفت: آن همى خواهم كه دگر باره زحمت من ندهى. گفت: مرا پندى بده. گفت:

درياب‌كنون كه نعمتت هست به دست
 كاين‌دولت‌و ملك مى‏رود دست به دست
 

حكايت

يكى از وزرا پيش ذوالنّون مصرى رفت و همّت خواست كه روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به خيرش اميدوار و از عقوبتش ترسان. ذوالنّون بگريست و گفت: اگر من خداى را عزّوجلّ چنين پرستيدمى كه تو سلطان را، از جمله[213] صديقان بودمى.

گرنه اميد و بيم[214] راحت و رنج
پاى درويش بر فلك بودى
ور وزير از خدا بترسيدى
 هم چنان كز مَلِك، مَلَك بودى


 

حكايت

پادشاهى به كشتن بى‏گناهى فرمان داد. گفت اى ملك به موجب خشمى كه تو را بر من است، آزار خود مجوى كه اين عقوبت بر من به يك نفس به سرآيد و بزه آن بر تو جاويد بماند.

دوران بقا چو باد صحرا بگذشت
 تلخى و خوشى و زشت و زيبا بگذشت
پنداشت ستمگر كه جفا بر ما كرد
 در گردن او بماند و بر ما بگذشت

 ملك را نصيحت او سودمند آمد و از سرِ خون او برخاست.


حكايت

وزراى نوشيروان در مهمى از مصالح مملكت انديشه همى كردند و هريكى از ايشان دگرگونه رأى همي زدند و ملك هم چنين تدبيرى انديشه كرد. بزرجمهر را رأى ملك اختيار آمد. وزيران در نهانش گفتند: رأى ملك را چه مزيّت ديدى بر فكر چندين حكيم؟ گفت: به موجب آن كه انجام كارها معلوم نيست و رأى همگان در مشيّت است كه صواب آيد يا خطا، پس موافقت رأى ملك اولىٰ‏تر است تا اگر خلاف صواب آيد، به علت متابعت از معاتبت ايمن باشم.

خلاف رأى سلطان رأى جُستن
 به خون خويش باشد دست شستن
اگر خود روز را گويد شب است اين
 ببايد گفتن آنك ماه و پروين


 

حكايت

شيّادى گيسوان بافت يعنى علوىست و با قافلة حجاز به شهر درآمد كه از حج همى آيم[215] و قصيده‏اى پيش ملك برد كه من گفته‏ام. نعمت بسيارش فرمود[216] و اكرام كرد تا يكى از ندماى حضرت پادشاه كه در آن سال از سفر دريا آمده بود، گفت: من او را عيداضحى در بصره ديدم، معلوم شد كه حاجى نيست. ديگرى گفتا: پدرش نصرانى بود در مَلطيه، پس او شريف چگونه صورت بندد[217] و شعرش را به ديوان انورى دريافتند. ملك فرمود تا بزنندش و نفى كنند تا چندين دروغ در هم چرا گفت. گفت: اى خداوند روى زمين[218] يك سخنت ديگر در خدمت[219] بگويم، اگر راست نباشد، به هر عقوبت كه فرمايى سزاوارم. گفت بگو تا آن چيست؟ گفت:

غريبى گَرت ماست پيش آورد
دو پيمانه آب است و يك چمچه دوغ
اگر راست مى‏خواهى از من شنو[220]
 جهان‌ديده بسيار گويد دروغ


 ملك را خنده گرفت و گفت: از اين راست‏تر سخن تا عمر او بوده باشد، نگفته است. فرمود تا آن‌چه مأمول اوست، مهيا دارند و به خوشى برود.


حكايت[221]

يكى از وزرا به زيردستان رحم كردى و صلاح ايشان را[222] به خير توسط نمودى. اتفاقاً به خطاب ملك گرفتار آمد. همگنان در مواجب استخلاص او سعى كردند و موكّلان در معاقبتش ملاطفت نمودند و بزرگان شكر سيرت خوبش به افواه بگفتند تا ملك از سر عتاب او درگذشت. صاحبدلى بر اين[223] اطلاع يافت و گفت:

تا دل دوستان به دست آرى
 بوستانِ پدر فروخته بِهْ
پختن ديگِ نيك‌خواهان را
هرچه رخت سراست سوخته بِهْ
با بدانديش هم نكويى كن
دهن سگ به لقمه دوخته بِهْ


 

حكايت

يكى از پسران هارون‏الرّشيد پيش پدر آمد، خشم آلود كه فلان سرهنگ‌زاده مرا دشنام مادر داد.[224] هارون اركان دولت را گفت: جزاى چنين كس چه باشد؟ يكى اشاره به كشتن كرد و ديگرى به زبان بريدن و ديگرى به مصادره و نفى. هارون گفت: اى پسر كرم آن است كه عفو كنى و گر نتوانى تو نيزش دشنام مادر ده، نه چندان كه انتقام از حد درگذرد، آن‌گاه ظلم از طرف ما[225] باشد و دعوى از قِبل خصم.

نه مرد است آن به نزديك خردمند
كه با پيل دمان پيكار جويد
بلى مرد آن كس است از روى تحقيق
 كه چون خشم آيدش، باطل نگويد[226]


 

حكايت

با طايفة بزرگان به كشتى در نشسته بودم. زورقى در پى ما غرق شد، دو برادر به گردابى درافتادند. يكى از بزرگان گفت: ملّاح را كه بگير اين هر دوان را كه به هر يكى پنجاه دينارت دهم. ملّاح در آب افتاد و تا يكى را[227] برهانيد، آن ديگر هلاك شد. گفتم: بقيّت عمرش نمانده بود، از اين سبب در گرفتن او[228] تأخير كرد و در آن دگر تعجيل. ملّاح بخنديد و گفت: آن چه تو گفتى، يقين است و دگر ميل خاطر به رهانيدن اين بيشتر بود كه وقتى در بيايانى مانده بودم و مرا بر شترى نشانده[229] وز دست آن دگر تازيانه‏اى خورده‏ام در طفلى. گفتم: صَدَق‏الله من عَمِل صالحاً فَلنَفسهِ و مَن اَساءَ فَعَليها

تا توانى درون كس مخراش
كاندر اين راه خارها باشد
كار درويش مستمند برآر
 كه تو را نيز كارها باشد


 

حكايت

دو برادر يكى خدمت سلطان كردى و ديگري به زور بازو نان خوردى.[230] بارى اين توانگر گفت درويش را كه چرا خدمت نكنى تا از مشقّت كار كردن، برهى. گفت: تو چرا كار نكنى تا از مذّلت[231] خدمت رهايى يابى كه خردمندان گفته‏اند: نان خود خوردن و نشستن، بِهْ كه كمر شمشير زرّين به خدمت[232] بستن.

به دستْ آهك[233] تفته كردن خمير
 بِهْ از دست بر سينه پيش امير
 عمر گرانمايه در اين صرف شد
تا چه خورم صيف و چه پوشم شتا
اى شكم خيره به تايى[234] بساز
 تا نكنى پشت به خدمت دوتا


 

حكايت

كسى مژده پيش انوشيروان عادل آورد.[235] گفت: شنيدم كه فلان دشمن تو را خداى عزّوجل برداشت. گفت: هيچ شنيدى كه مرا بگذاشت؟

اگر بمرد عدو جاى شادمانى نيست
 كه زندگانى ما نيز جاودانى نيست


 

حكايت

گروهى حكما به حضرت كسرى در[236] به مصلحتى[237] سخن همى گفتند و بزرگمهر كه مهتر ايشان بود، خاموش.[238] گفتندش: چرا با ما در اين بحث سخن نگويى؟ گفت: وزيران بر مثال اطبااند و طبيب دارو ندهد، جز سقيم را. پس چو بينم كه رأى شما بر صواب است، مرا بر سرِ آن سخن گفتن، حكمت نباشد.

چو كارى بى‏فضول من برآيد
 مرا در وى سخن گفتن نشايد
وگر بينم كه نابينا و چاه است
 اگر خاموش بنشينم گناه است


 

حكايت

هارون‏الرّشيد را چون ملك ديار مصر مسلّم شد، گفت: به خلاف آن طاغى كه به غرور ملك مصر دعوى خدايى كرد، نبخشم اين مملكت را مگر به خسيس‏ترين بندگان. سياهى داشت نام او خصيب در غايت جهل. مُلك[239] مصر به وى ارزانى داشت و گويند عقل و درايت او تا به جايى بود كه طايفة حُرّات مصر شكايت آوردندش كه پنبه كاشته بوديم،[240] باران بى‏وقت آمد و تلف[241] شد. گفت: پشم بايستى كاشتن.

اگر دانش به روزى در فزودى
؛ ز نادان تنگ روزى‏تر نبودى
به نادانان چنان روزى رساند
 كه دانا اندر آن[242] عاجز[243] بماند
بخت و دولت به كاردانى نيست
 جز به تأييد آسمانى نيست
اوفتاده است در جهان بسيار
بى‏تميز ارجمند و عاقل خوار
كيمياگر به غصه مرده و رنج
 ابله اندر خرابه يافته گنج


 

حكايت

يكى را از[244] ملوك، كنيزكى چينى آوردند. خواست تا در حالت مستى با وى جمع آيد. كنيزك ممانعت كرد. ملك در خشم رفت و مر او را به سياهى بخشيد كه لب زبرينش از پرّة بينى در گذشته بود و زيرينش به گريبان فروهشته. هيكلى كه صخرالجن از طلعتش برميدى و عين‏القطر از بغلش بگنديدى.

تو گويى تا قيامت زشت‏رويى
 بر او ختم است و بر يوسف نكويى
 چنان كه ظريفان گفته‏اند:[245]
شخصى نه چنان كريه منظر
 كز زشتى او خبر توان داد
آن گه بغلى، نعوذ بالله
 مردار به آفتاب مرداد


 

آورده‏اند كه سيه را در آن مدت نفس طالب بود و شهوت غالب. مِهرش بجنبيد و مُهرش برداشت. بامدادان كه ملك كنيزك را جست و نيافت، حكايت بگفتند. خشم گرفت و فرمود: تا سياه را با كنيزك استوار ببندند و از بام جوسق به قعر خندق دراندازند. يكى از وزراى نيك‌محضر روى شفاعت بر زمين نهاد و گفت: سياه بيچاره را در اين خطايى نيست كه ساير بندگان و خدمتكاران به نوازش خداوندى متعوّدند. گفت: اگر در مفاوضة او شبى[246] تأخير كردى، چه شدى كه من او را افزون از قيمت كنيزك دلدارى كردمى. گفت: اى خداوند روى زمين نشنيده‏اى:[247]

تشنةسوخته‌در چشمة روشن چو رسيد
تو مپندار[248] كه از پيل دمان انديشد
ملحد گرسنه در خانة خالى بر خوان
 عقل باور نكند كز رمضان انديشد

 

 ملك را اين لطيفه پسند آمد و گفت: اكنون سياه تو را بخشيدم، كنيزك را چه كنم؟ گفت: كنيزك سياه را بخش كه نيم خوردة او، هم او را شايد.

هرگز آن را به دوستى مپسند
 كه رود جاى ناپسنديده
تشنه را دل نخواهد آب زلال
 نيم خوردِ دهان گنديده[249]


 

حكايت

اسكندر رومى را پرسيدند ديار مشرق و مغرب به چه گرفتى كه ملوك پيشين را خزاين و عمر و ملك و لشكر بيش از اين بوده است و ايشان را چنين فتحى ميسّر نشده؟ گفتا: به عون خداى عزوّجلّ هر مملكتى را كه گرفتم، رعيّتش نيازردم و نام پادشاهان جز به نكويى نبردم.

بزرگش نخوانند اهل خرد
كه نام بزرگان به زشتى برد[250]


 

 --------------------------------------------------------------------------------

[139]. چند در صحبت.

[140]. بلیغ بود.

[141]. ص: و بازار اینان کاسد شد.

[142]. بر حال من.

[143]. من.

[144]. حلم.

[145]. ص: اسباب و.

[146]. تا باز.

[147]. ص: خدمت.

[148]. بخواستم و گفتم.

[149]. از جلیسان.

[150]. هر روز.

[151]. در هم کشید. در هم آورد.

[152]. پاسبانم.

[153]. گنج خانه.

[154]. صیدی.

[155]. دوانیدند.

[156]. دیه.

[157]. زاید، خیزد، پدید آید.

[158]. اندک.

[159]. رسید.

[160]. ص: همه آن.

[161]. کمترین.

[162]. کشد.

[163]. ص: ملك از، ملك از طرفي، ملك را طرفي.

[164]. نظر.

[165]. بروي.

[166]. بر.

[167]. ص: جهلت.

[168]. ص: دشمنان.

[169]. صفت.

[170]. كرد، گردانيد.

[171]. و قاضي نيز.

[172]. سلامت نفس.

[173]. ص: كرد.

[174]. ص: دنيا به خون.

[175]. به کشتنم.

[176]. می.

[177]. ندانی.

[178]. بود اشارت.

[179]. ص: عمر.

[180]. ص: بر سر من.

[181]. تا من.

[182]. در.

[183]. حذر کن.

[184]. حرمت داشتی.

[185]. ملک.

[186]. ص: که ای ملوک.

[187]. التفات.

[188]. مختصر که اگر بر ملا افتد، فتنه نباشد.

[189]. اجابت آن.

[190]. پرورده این.

[191]. تغیر خاطر.

[192]. (چنان که گفته‌اند) در غالب نسخ نیست.

[193]. بی‌گنه بیازردم.

[194]. ص: نعمت.

[195]. که.

[196]. ص: عرب را شنیده‌ام.

[197]. س: عرب متعلقان دیوان را فرمود که.

[198]. ص: پرسیدش.

[199]. در حاشیه متن و بعضی نسخ این بیت نیز هست:

امید هست پرستندگان مخلص را
 
 که ناامید نگردند از آستان اله
 

 

[200]. ص: بخندید.

[201]. تا شبی آتش.

[202]. از دود.

[203]. در آن زمان.

[204]. روزی نگه می‌داشتم.

[205]. ص: آن که پرورده خویش جفا کرد. گمان می‌کنم چنین بوده است: آن که پرورده خویشتن جفا کرد، ولی پیروی از بیشتر نسخ کردیم.

[206]. به گوشه صحرایی.

[207]. ص: بود و پادشاهی.

[208]. قناعت برو.

[209]. بر مثال.

[210]. ص: نه از.

[211]. نشناسد توانگر از.

[212]. تمنایی.

[213]. ص: را جمله.

[214]. گرد نبودی امید.

[215]. می‌آید.

[216]. نعمتش داد.

[217]. بدانستند که شریف نیست.

[218]. ص: زمین من.

[219]. س: زمین سخنی دیگر.

[220]. گر از بنده لغوی شنیدی، مرنج.

[221]. این حکایت درحاشیه به خط دیگری نوشته شده و در بعضی از نسخ دیگر نیز نیست.

[222]. و اصلاح همگنان را.

[223].  بر این حال.

[224]. دشنام داد.

[225]. تو.

[226]. در حاشیه متن و در بعضی نسخ بعد از قطعه این اشعار نیز هست:

یکی را زشت خویی داد دشنام
 تحمل کرد و گفت: ای خوب فرجام
 
بتر ز آنم که خواهی گفتن آنی
 که دانم عیب من چون من ندانی
 

 

[227]. تا یکی.

[228]. ص: گفتن.

[229]. نشاند.

[230]. ص: بازو خوردی. به سعی بازو نان.

[231]. ص: ملامت.

[232]. پا: کمر به خدمت.

[233]. آهن.

[234]. به نانی.

[235]. آورد که.

[236]. در بارگاه کسری.

[237]. به مصلحتی در. (نسخه متن هم چنین است و ظاهراٌ در الحاق است).

[238]. خاموش بود.

[239]. خصیب ملک.

[240]. بودیم بر کنار نیل.

[241]. تباه.

[242]. ص: دانایان در آن. شاید در اصل چنین بوده که دانای اندر آن.

[243]. حیران.

[244]. ص: یکی از.

[245]. این جمله در نسخ دیگر نیست.

[246]. ص: مفاوظه و آشتی.

[247]. نشنیده‌ای که گفته‌اند.

[248]. جای آن نیست.

[249]. این قطعه در حاشیه نسخه متن و در بعضی از نسخ هست:

دست سلطان دگر کجا بیند
 چون به سر گین در اوفتاده ترنج
 
نخورد تشنه آب از آن کوزه
 که رسیده است بر دهان سه لنج
 

 

[250]. این قطعه هم در حاشیه متن و بعضی از نسخ هست:

این همه هیچ است چون می بگذرد
 
 تخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار
 
نام نیک رفتگان ضایع مکن
 
 تا بماند نام نیکت برقرار