باب سوم گلستان

باب سوم گلستان

باب سوم

در فضيلت قناعت

حكايت

خواهندة مغربى در صف بزّازان حلب مى‏گفت: اى خداوندان نعمت! اگر شما را انصاف بودى و ما را قناعت، رسم سؤال از جهان برخاستى.

اى قناعت، توانگرم گردان
 كه وراى تو هيچ نعمت نيست
كنج صبر اختيار لقمان است
 هر كه را صبر نيست، حكمت نيست


 حكايت

دو اميرزاده در مصر بودند. يكى علم آموخت و ديگر مال اندوخت. عاقبت‌الامر آن يكى علامة عصر گشت و اين يكى عزيز مصر شد. پس، اين توانگر به چشم حقارت در فقيه نظر كردى و گفتى: من به سلطنت رسيدم و اين هم‌چنان در مسكنت بمانده است. گفت: اى برادر شكر نعمت بارى عزّاسمه هم چنان افزون‏تر است بر من كه ميراث پيغمبران يافتم، يعنى علم و تو را ميراث فرعون و هامان رسيد، يعنى ملك مصر.

من آن مورم كه در پايم بمالند
 نه زنبورم كه از دستم بنالند
كجا خود شكر اين نعمت گزارم
 كه زور مردم‌آزارى ندارم


 حكايت

درويشى را شنيدم كه در آتش فاقه مى‏سوخت و رقعه بر خرقه همى دوخت و تسكين خاطر[1] مسكين را همى گفت:

به نان خشك قناعت كنيم و جامة دلق
 كه بار محنت خود بِهْ كه بار منّت خلق


كسى گفتش: چه نشينى كه فلان در اين شهر طبعى كريم دارد و كَرمى عميم. ميان به خدمت آزادگان بسته و بر دَر دل‏ها نشسته. اگر بر صورت حال تو چنان كه هست، وقوف يابد،[2] پاس خاطر عزيزان داشتن منّت دارد و غنيمت شمارد. گفت: خاموش كه در پسى مردن، بِهْ كه حاجت پيش كسى بردن.

هم رقعه دوختن بِهْ و الزام كنج صبر
 كز بهر جامه رقعه بَرِ خواجگان نبشت
حقّا كه با عقوبت دوزخ برابر است
 رفتن به پايمردى همسايه در بهشت


 حكايت

يكى از ملوك عجم طبيبى حاذق به خدمت مصطفى، صلّي‌الله عليه و سلّم، فرستاد. سالى در ديار عرب بود و كسى تجربه پيش او نياورد[3] و معالجه از وى درنخواست. پيش پيغمبر آمد و گله كرد كه مر اين بنده را براى معالجت اصحاب فرستاده‏اند و در اين مدّت كسى التفاتى نكرد تا خدمتى كه بر بنده معين[4] است، به جاى آورد. رسول عليه‌السّلام گفت: اين طايفه را طريقتى است كه تا اشتها غالب نشود، نخورند و هنوز اشتها باقى بود كه دست از طعام بدارند. حكيم گفت: اين است موجب تندرستى. زمين ببوسيد و برفت.

سخن آن‌گه كند حكيم آغاز
 يا سر انگشت سوى لقمه دراز
كه ز ناگفتنش خلل زايد
 يا ز ناخوردنش به جان آيد
لاجرم حكمتش بُوَد گفتار
 خوردنش تندرستى آرد بار


حكايت

در سيرت اردشير بابكان آمده است كه حكيم عرب را پرسيد كه روزى چه مايه طعام بايد خوردن؟ گفت: صد درم سنگ كفايت است. گفت: اين قدر چه قوّت دهد؟ گفت: هذا المِقدارُ يَحْمِلُكَ و مازاد عَلىٰ ذلك فأنتَ حامِلُه، يعنى اين قدر تو را بر پاى همى دارد و هر چه بر اين زيادت كنى، تو حمّال آنى.

خوردن‌براى زيستن و ذكر كردن است
 تومعتقدكه زيستن از بهر خوردن است


 حكايت

دو درويش خراسانى، ملازم صحبت يكديگر سفر كردندى. يكى ضعيف بود كه هر به دو شب، افطار كردى و ديگر قوى كه روزى سه بار خوردى. اتفاقاً[5] بر در شهرى به تهمت جاسوسى گرفتار آمدند. هر دو را به خانه‏اى[6] كردند و در به گل برآوردند. بعد از دو هفته معلوم شد كه بى‏گناهند. در را گشادند. قوى را ديدند، مرده و ضعيف، جان به سلامت برده. مردم در اين عجب ماندند. حكيمى گفت: خلاف اين، عجب بودى. آن يكى بسيارخوار بوده است، طاقت بينوايى نياورد،[7] به سختى هلاك شد و اين دگر خويشتن‏دار بوده است، لاجرم بر عادت خويش صبر كرد و به سلامت بماند.[8]
چو كم خوردن طبيعت شد كسى را
 چو سختى پيشش آيد، سهل گيرد
وگر تن‌پرور است اندر فراخى
 چو تنگى بيند از سختى بميرد[9]


 حكايت

يكى از حكما پسر را نهى همى كرد از بسيار خوردن كه سيرى مردم را رنجور كند. گفت: اى پدر، گرسنگى خلق[10] را بكشد، نشنيده‏اى كه ظريفان گفته‏اند به سيرى مردن بِهْ كه گرسنگى بردن. گفت: اندازه نگه‌دار، كُلُوا وَ اشْرَبوا و لا تُسرِفْوا

نه چندان بخور كز دهانت برآيد
 نه چندان كه از ضعف جانت برآيد
باآن كه در وجودِ طعام است عيش نفس
 رنج آورد طعام كه بيش از قَدَر بود
گر گلشكر خورى به تكلّف زيان كند
 ور نان خشك دير خورى، گلشكر بود

رنجورى را گفتند: دلت چه مى‏خواهد؟ گفت: آن كه دلم چيزى نخواهد.

معده چو كج[11] گشت و شكم‌درد خاست
 سود ندارد همه اسباب راست


 حكايت

بقّالى را درمى چند بر صوفيان گرد آمده بود در واسط. هر روز[12] مطالبت كردى و سخنان با خشونت[13] گفتى. اصحاب از تعنّت وى خسته خاطر همى بودند و از[14] تحمّل چاره نبود. صاحبدلى در آن ميان گفت: نفس را وعده دادن به طعام آسان‏تر است كه بقّال را به درم.

ترك احسان خواجه اولىٰ‏تر
 كه احتمال جفاى بوّابان
به تمنّاى گوشت مردن بِهْ
 كه تقاضاى زشت قصّابان


 حكايت

جوانمردى را در جنگ تاتار جراحتى هول رسيد. كسى گفت: فلان بازرگان نوشدارو دارد، اگر بخواهى، باشد كه دريغ ندارد. گويند[15] آن بازرگان به بخل معروف بود.

گر به جاى نانش اندر سفره بودى آفتاب
 تا قيامت روز روشن كس نديدى در جهان[16]
 

جوانمرد گفت: اگر خواهم دارو[17] دهد يا ندهد وگر دهد، منفعت كند يا نكند. بارى، خواستن از او زهر كشنده است.

هر چه از دونان به منّت خواستى
 در تن افزودى و از جان كاستى

و حكيمان گفته‏اند: آب حيات اگر فروشند، فى‏المثل به آبروى، دانا نخرد كه مردنِ به علت، بِهْ از زندگانى به مذلّت.

اگر حنظل خورى از دست خوشخوى[18]
 بِهْ از شيرينى از دست ترشروى


حكايت

يكى از علما خورندة بسيار داشت و كفاف اندك. يكى را از بزرگان كه در او معتقد بود،[19] بگفت. روى از توقّع او در هم كشيد و تعرّض[20] سؤال از اهل ادب در نظرش قبيح[21] آمد.

ز بختْ روى ترش كرده پيش يار عزيز
 مرو كه عيش بر او نيز تلخ گردانى
به حاجتى كه روى تازه‌روى و خندان‌رو
 فرو نبندد كار گشاده پيشانى

آورده‏اند كه اندكى در وظيفة او زيادت كرد و بسيارى از ارادت كم. دانشمند چون پس از چند روز، مودّت معهود برقرار نديد، گفت:

بِئس اَلمطاعِمُ حينَ الذُلِّ تَكسِبُها
 القِدُر مُنتَصَبٌ وَ القَدرُ مَخفُوضٌ
نانم افزود و آبرويم كاست
 بينوايى بِهْ از مذلّتِ خواست


 حكايت

درويشى را ضرورتى پيش آمد. كسى گفت: فلان، نعمتى دارد بى‏قياس، اگر بر حاجت تو واقف گردد، همانا كه در قضاى آن توقّف روا ندارد. گفت: من او را ندانم. گفت: مَنَت رهبرى كنم. دستش گرفت تا به منزل آن شخص درآورد. يكى را ديد لب فروهشته و تند نشسته. برگشت و سخن نگفت. كسى گفتش: چه كردى؟ گفت: عطاى او را به لقاى او بخشيدم.

مبر حاجت به نزديك ترشروى
 كه از خوى بدش فرسوده گردى
اگر گويى غم دل با كسى گوى
 كه از رويش به نقد آسوده گردى


 حكايت

خشكسالى در اسكندريه[22] عنان طاقت درويش از دست رفته بود. درهاى آسمان بر زمين بسته و فرياد اهل زمين به آسمان پيوسته.

نماندجانور از وحش و طيرو ماهى‌و مور
 كه‌بر فلك نشد از بى‏مرادى افغانش
عجب كه دود دل خلق جمع مى‏نشود
 كه ابر گردد و سيلاب ديده بارانش

در چنين سال مخنّثى دور از دوستان كه سخن در وصف او ترك ادب است، خاصّه در حضرت بزرگان و به طريق اهمال از آن در گذشتن هم نشايد كه طايفه‏اى بر عجز گوينده حمل كنند، بر اين دو بيت اقتصار كنيم[23] كه اندك، دليل بسيارى باشد و مشتى نمودار[24] خروارى:

گر تَتَر بكشد اين مخنّث را
 تَتَرى را دگر[25] نبايد كشت
چند باشد چو جسر بغدادش
 آب در زير و آدمى در پشت

چنين شخصى كه يك طرف از نعت او شنيدى، در اين سال نعمتى بیكران داشت. تنگدستان را سيم و زر دادى و مسافران را سفره نهادى. گروهى درويشان از جور فاقه به طاقت رسيده[26] بودند، آهنگ دعوت او كردند و مشاورت به من آوردند. سر از موافقت باز زدم و گفتم:

نخورد شير، نيم خوردة سگ
 ور بميرد به سختى اندر غار
تن به بيچارگى و گرسنگى
 بنه و دست پيش سفله مدار
گر فريدون شود به نعمت و ملك
 بى‏هنر را به هيچ كس مشمار
پرنيان و نسيج بر نااهل
 لاجورد و طلاست بر ديوار


 حكايت

حاتم طايى را گفتند: از تو[27] بزرگ همّت‏تر در جهان ديده‏اى[28] يا شنيده‏اى؟ گفت: بلى، روزى چهل شتر قربان كرده بودم امراى عرب را، پس به گوشة صحرايى به حاجتى برون رفته بودم.[29] خاركنى را ديدم پشته فراهم آورده. گفتمش: به مهمانى حاتم چرا نروى كه خلقى بر سماط[30] او گرد آمده‏اند؟ گفت:

هر كه نان از عمل خويش خورد
 منّت حاتم طايى نبرد

من او را به همّت و جوانمردى از خود برتر ديدم.

 

حكايت

موسى عليه‌السلام درويشى را ديد از برهنگى به ريگ اندر شده. گفت: اى موسى دعا كن تا خدا عزّوجلّ مرا كفافى دهد كه از بى‏طاقتى به جان آمدم. موسى دعا كرد و برفت. پس از چند روز[31] كه باز آمد از مناجات، مرد را ديد گرفتار و خلقى انبوه بر او گرد آمده. گفت: اين چه حالت است؟ گفتند: خمر خورده و عربده كرده و كسى را كشته، اكنون به قصاص[32] فرموده‏اند و لطيفان گفته‏اند:

گربة مسكين اگر پر داشتى
 تخم گنجشك از جهان برداشتى[33]
عاجز باشد كه دست قوّت يابد
 برخيزد و دست عاجزان برتابد

وَلَو بَسط اللَّهُ الرّزقَ لِعبادهِ لَبَغَوا فِى الارض، موسى عليه‌السلام به حكمت جهان آفرين اقرار كرد و از تجاسر خويش استغفار.[34]

ماذا أخاضَكَ يا مَغُرورُ فِى الخَطر
 حتّى هَلَكتَ فَليتَ النّملُ لَم يَطِرِ
بنده[35] چو جاه آمد و سيم و زرش
سيلى خواهد به ضرورت سرش
آن نشنيدى كه فلاطون[36] چه گفت:[37]
 مور همان بِهْ كه نباشد پرش

پدر را عسل بسيار است ولى پسر گرمى دار است.

آن كس كه توانگرت نمى‏گرداند
 او مصحلتِ تو از تو بهتر داند


 حكايت

اعرابى را ديدم در حلقة جوهريان بصره كه حكايت همى كرد كه وقتى در بيابانى راه گم كرده بودم و از زاد معنى چيزى[38] با من نمانده بود و دل بر هلاك نهاده كه همى ناگاه[39] كيسه‏اى يافتم پر مرواريد. هرگز آن ذوق[40] و شادى فراموش نكنم كه پنداشتم گندم بريان است، باز آن تلخى و نوميدى كه معلوم كردم كه مرواريد است.

در بيابان خشك و ريگ روان
 تشنه را در دهان چه دُر چه صدف
مردِ بى‏توشه كاوفتاد از پاى
 بر كمربند او چه زر، چه خزف

 

حكايت

يكى از عرب در بيابانى از غايت تشنگى مى‏گفت:
يا ليت قَبلَ مَنيَّتى يَوماً اَفوزُ بمُنيتى
 نَهراً تَلاطَمُ رُكْبَتى وَ اَظَلُّ أملاءُ قِرْبَتى


 
حكايت

هم‌چنين در قاع بسيط مسافرى گم شده بود و قوت و قوّتش به آخر آمده و درمى چند بر ميان داشت. بسيارى بگرديد و ره به جايى نبرد، پس به سختى هلاك شد. طايفه‏اى برسيدند و درم‏ها ديدند پيش رويش نهاده و بر خاك نبشته:

گر همه زرّ جعفرى دارد
 مرد بى‏توشه برنگيرد كام
در بيابان، فقير سوخته را
 شلغم پخته بِهْ كه نقرة خام
 

حكايت

هرگز از دور زمان نناليده بودم[41] و روى از گردش آسمان[42] درهم نكشيده، مگر وقتى كه پايم برهنه مانده بود و استطاعت پاى‌پوشى نداشتم. به جامع كوفه درآمدم دلتنگ، يكى را ديدم كه پاى نداشت. سپاس نعمت حق به جاى آوردم و بر بى‏كفشى صبر كردم.

مرغ بريان به چشم مردم سير
 كمتر از برگ[43] تَره بر خوان است
و آن كه را دستگاه و قوّت[44] نيست
 شلغم پخته، مرغ بريان است

 

حكايت

يكى از ملوك با تنى چند خاصّان در شكارگاهى به زمستان از عمارت دور افتادند[45] تا شب درآمد. خانة دهقانى ديدند. ملك گفت: شب آن جا[46] رويم تا زحمت سرما نباشد. يكى از وزرا گفت: لايق قدر پادشاه نيست[47] به خانة دهقانى[48] التجا كردن. هم‌ اين‌جا خيمه زنيم و آتش كنيم.[49] دهقان را خبر شد. ماحَضَرى ترتيب كرد و پيش آورد و زمين ببوسيد و گفت: قدر بلند سلطان[50] نازل نشدى، وليكن نخواستند كه قدر دهقان بلند گردد. سلطان را سخن گفتن او مطبوع آمد. شبانگاه به منزل او نقل كردند. بامدادانش خلعت و نعمت فرمود. شنيدندش كه قدمى چند در ركاب سلطان همى رفت و مى‏گفت:

ز قدر و شوكت سلطان نگشت چيزى كم
 از التفات به مهمان‌سراى دهقانى
 كلاه گوشة دهقان به آفتاب رسيد
 كه سايه بر سرش انداخت[51] چون تو سلطانى
 

حكايت

گدايى هول را حكايت كنند كه نعمتى وافر اندوخته بود. يكى از پادشاهان گفتش: همى نمايند كه مال بيكران دارى و ما را مهمى هست.[52] اگر به برخى از آن دستگيرى كنى، چون ارتفاع رسد، وفا كرده شود و شكر گفته.[53] گفت: اى خداوند روى زمين لايق قدر بزرگوار پادشاه نباشد، دست همّت به مال چون من گدايى آلوده[54] كردن كه جوجو به گدايى فراهم آورده‏ام. گفت: غم نيست كه به كافر[55] مى‏دهم اَلخبيثاتُ لِلٌخبيثّين

گر آب چاه نصرانى نه پاك است
 ... مرده مى‏شويى،[56] چه باك است
قالوا عَجِينُ الكْلِسِ لَيْسَ بِطاهِرٍ
 قُلْنا نَسُدُّ بِه شُقوقَ المَبرَزِ[57]

شنيدم كه سر از فرمان ملك باز زد و حجّت آوردن گرفت و شوخ چشمى كردن بفرمود تا مضمون خطاب از او به زجر و توبيخ مخلص[58] كردند.

به لطافت چو برنيايد كار
 سر به بى‏حرمتى كشد ناچار
هر كه بر خويشتن نبخشايد
 گر نبخشد كسى بر او، شايد

حكايت

بازرگانى را شنيدم كه صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بندة[59] خدمتكار. شبى در جزيرة كيش مرا به حجرة خويش درآورد.[60] همه شب نيارميد از سخن‏هاى پريشان گفتن كه فلان انبازم به تركستان و فلان بضاعت به هندوستان است و اين قبالة فلان زمين است و فلان چيز را فلان[61] ضمين. گاه گفتى خاطر اسكندريّه دارم كه هوايى خوش است. باز گفتى نه كه درياى مغرب مشوّش است. سعديا سفرى ديگرم در پيش است. اگر آن كرده شود، بقيّت عمر خويش به گوشه‌اي بنشينم. گفتم: آن كدام سفر است؟ گفت: گوگرد پارسى خواهم بردن به چين كه شنيدم قيمتى عظيم دارد و از آن جا كاسة چينى به روم آرم[62] و ديباى رومى به هند و فولاد هندى به حلب و آبگينة حلبى به يمن و برد يمانى به پارس. و زان پس ترك تجارت[63] كنم و به دكانى بنشينم. انصاف از اين ماخوليا[64] چندان فرو گفت كه بيش طاقت گفتنش نماند. گفت: اى سعدى تو هم سخنى بگوى از آنها كه ديده‏اى و شنيده‌اي. گفتم:

آن شنيدستى كه در اقصاى[65] غور
 بار سالارى[66] بيفتاد از ستور
گفت: چشم تنگِ دنيا دوست[67] را
 يا قناعت پُر كند، يا خاك گور
 

حكايت

مالدارى را شنيدم كه به بخل[68] چنان معروف بود كه حاتم طايى در كَرَم.[69] ظاهر حالش به نعمت دنيا آراسته و خسّت[70] نفس جبلى در وى هم‌چنان متمكّن تا به جايى كه نانى به جانى از دست ندادى و گربة بوهريره را به لقمه‏اى ننواختى و سگ اصحاب‌الكهف را استخوانى[71] نينداختى. فى‏الجمله خانة او را[72] كس نديدى در گشاده و سفرة او را سرگشاده.

درويش به جز بوى طعامش نشنيدى
 مرغ‌از پَس[73] نان خوردن او ريزه نچيدى

شنيدم كه به درياى مغرب اندر راه مصر برگرفته بود و خيال فرعونى در سر، حَتى اِذا أدْرَكَهُ الَغَرقُ، بادى مخالف كشتى برآمد.

با طبع ملولت چه كند هر[74] كه نسازد
 شُرطه همه وقتى نبود لايق كشتى

دست دعا برآورد و فرياد بى‏فايده خواندن گرفت؛ و اِذا رَكِبُوا فِى الفلكِ دَعَوُ الله مخلِصينَ لَهُ الدّين.

دست تضرّع چه سود بندة محتاج را
 وقت دعا بر خداى، وقتِ كَرَم در بغل
از زر و سيم راحتى برسان
 خويشتن هم تمتّعى برگير
وآن گه اين خانه كز[75] تو خواهد ماند
 خشتى از سيم و خشتى از زر گير

آورده‏اند كه در مصر اقارب درويش داشت.[76] به بقيّت مال او توانگر شدند و جامه‌هاى كهن به مرگ او بدريدند و خز و دمياطى بريدند. هم در آن هفته يكى را ديدم از ايشان بر بادپايى[77] روان،[78] غلامى در پى دوان.

وه كه گر مرده باز گرديدى
 به ميان[79] قبيله و پيوند
ردّ ميراث سخت‏تر بودى
 وارثان را ز مرگ خويشاوند

به سابقة معرفتى كه ميان ما بود، آستينش گرفتم و گفتم:

بخور اى نيك سيرت سره مرد
 كان نگون بخت، گِرد كرد و نخورد


 حكايت

صيّادى ضعيف را ماهى قوى به دام اندر افتاد. طاقت حفظ آن نداشت. ماهى بر او غالب آمد و دام از دستش در ربود و برفت.

شد غلامى كه آب جوى آرد
 جوى آب[80] آمد و غلام ببرد
دام، هر بار ماهى آوردى
 ماهى اين بار رفت و دام ببرد

ديگر صيّادان دريغ خوردند و ملامتش كردند كه چنين صيدى در دامت افتاد و ندانستى نگاه داشتن. گفت: اى برادران چه توان كردن؟ مرا روزى نبود و ماهى را[81] هم چنان روزى مانده بود. صيّاد، بى‏روزى[82] در دجله نگيرد و ماهى بى‏اجل بر خشك نميرد.

حكايت

دست و پا بريده‏اى هزار پايى بكشت. صاحبدلى بر او گذر كرد[83] و گفت: سبحان‏الله! با هزار پاى كه داشت چون اجلش فرا رسيد، از بى‏دست و پايى گريختن نتوانست.
چو آيد ز پى دشمنِ جان‌ستان
 ببندد اجل پاى اسبِ[84] دوان
در آن دم كه دشمن پياپى رسيد
 كمانِ كيانى نشايد كشيد


 
حكايت

ابلهى را ديدم سَمين.[85] خلعتى ثمين در بر و مركبى تازى در زير و قصبى مصرى بر سر. كسى گفت: سعدى چگونه همى بينى اين ديباى مُعْلَم بر اين حيوان لايَعْلَم؟ گفتم:[86]

قَد شَاَبه بِالورى حِمارٌ
 عِجلاً جَسداً لَهُ خُوارٌ
يك خلقت زيبا بِهْ از هزار خلعت ديبا.
به آدمى نتوان گفت ماند اين حيوان
 مگر درّاعه و دستار و نقش بيرونش
بگَرد در همه اسباب و ملك و هستى او
 كه هيچ چيز نبينى حلال، جز خونش


 حكايت

دزدى گدايى را گفت: شرم ندارى كه دست از براى جوى سيم پيش هر لئيم دراز مى‏كنى؟ گفت:

دست دراز از پى يك حبّة سيم
 بِهْ كه ببرّند به دانگّى و نيم


 
حكايت

مشت زنى را حكايت كنند كه از دهر مخالف به فغان آمده[87] و حلق فراخ از دست تنگ به جان رسيده. شكايت پيش پدر برد و اجازت خواست كه عزم سفر دارم، مگر به قوّت بازو، دامن كامى فرا چنگ[88] آرم.

فضل و هنر ضايع است تا ننمايند
 عود بر آتش نهند و مشك بسايند

پدر گفت: اى پسر خيال محال از سر به در كن و پاى قناعت در دامن سلامت كش كه بزرگان[89] گفته‏اند: دولت نه به كوشيدن است، چاره كم جوشيدن است.

كس نتواند گرفت دامن دولت به زور
 كوشش بى‏فايده‌ست وسمه بر ابروى كور
 اگر به هر سر موييت صد خرد باشد
 خرد[90] به كار نيايد چو بخت بد باشد
 

پسر گفت: اى پدر فوايد سفر بسيار است از نزهت خاطر و جرّ منافع[91] و ديدن عجايب و شنيدن غرايب و تفرج بُلدان و مجاورت خلاّن[92] و تحصيل جاه و ادب و مزيد مال و مكتسب[93] و معرفت ياران و تجربت روزگاران، چنان‌كه سالكان طريقت گفته‏اند:

تا به دكّان و خانه در گروى
 هرگز اى خام آدمى نشوى
برو اندر جهان تفرّج كن
 پيش از آن روز كز جهان بروى

پدر گفت: اى پسر منافع سفر چنين[94] كه گفتى بى‏شمار است، وليكن مسلّم پنج طايفه راست. نخستين،[95] بازرگانى كه با وجود نعمت و مكنت، غلامان و كنيزان دارد دلاويز و شاگردان چابك. هر روزى به شهرى و هر شب به مقامى و هر دم به تفرّجگاهى از نعيم دنيا متمتّع.

مُنعم‌به‌كوه و دشت و بيابان غريب نيست
 هر جا كه رفت خيمه زد و خوابگاه[96] ساخت
 و آن را كه بر مراد جهان نيست دسترس
 درزادو بوم خويش غريب است و ناشناخت
 

دوم، عالمى كه به منطق شيرين و قوّت فصاحت و ماية بلاغت، هر جا كه رود به خدمت او اقدام نمايند و اكرام كنند.

وجود مردم دانا مثال زرّ طلى‌ست[97]
 كه هر كجا برود،[98] قدر و قيمتش دانند
بزرگ‏زادة نادان به شهر وا ماند
 كه در ديار غريبش به هيچ نستانند

سيّم، خوبرويى كه درون صاحبدلان به مخالطت او ميل كند كه بزرگان گفته‏اند: اندكى جمال، بِهْ از بسيارى مال و گويند روى زيبا مرهم دل‏هاى خسته است و كليد درهاى بسته، لاجرم صحبت او را همه جاى غنيمت شناسند و خدمتش را منّت دانند.

شاهد آن جا كه رود حرمت و عزّت بيند
 ور برانند به قهرش پدر و مادر و خويش
 پرِ طاوس در اوراق مصاحف ديدم
 گفتم: اين منزلت از قدر تو مى‏بينم بيش
 گفت: خاموش كه هر كس كه جمالى دارد
 هر كجا پاى نهد، دست ندارندش پيش
 چون در پسر موافقى و دلبرى بود
 انديشه نيست گر پدر از وى، بَرى بُوَد
 او گوهر است گو صدفش در جهان مباش
 دُرّ يتيم را همه كس مشترى بُوَد
 

چهارم، خوش آوازى كه به حنجرة داودى آب از جريان و مرغ از طيران باز دارد. پس به وسيلت اين فضيلت، دل مشتاقان صيد كند و ارباب معنى به منادمت او رغبت نمايند و به انواع خدمت كنند.

سَمعى اِلىٰ حُسن ألَاغَانى
 مَنْ ذا الّذى جَسّ المثانى
چه خوش باشد آهنگ نرم حزين
 به گوش حريفان مست صبوح
بِهْ از روى زيباست آواز خوش
 كه آن حظّ نفس است و اين قوت روح
يا كمينه،[99] پيشه‏ورى كه به سعى بازو كفافى حاصل كند تا آبروى از بهر نان ريخته نگردد. چنان‌كه خردمندان گفته‏اند:

گر به غريبى رود از شهر خويش
 سختى و محنت نبرد پينه‏دوز
ور به خرابى فتد از مملكت
 گرسنه خفتد[100] ملك نيمروز

چنين صفت‏ها كه بيان كردم اى فرزند[101] در[102] سفر موجب جمعيّت خاطر است و داعية طيب عيش و آن كه از اين جمله بى‏بهره است، به خيال باطل در جهان برود و ديگر كسش نام و نشان نشنود.[103]

هر آن كه گردش گيتى به كين او برخاست
 به غير مصلحتش رهبرى كند ايّام
 كبوترى كه دگر آشيان نخواهد ديد
 قضا همى بردش تا به سوى دانة[104] دام[105]
 
پسر گفت: اى پدر قول حكما را چگونه مخالفت كنيم[106] كه گفته‏اند: رزق اگرچه مقسوم است به اسباب حصول،[107] تعلّق شرط است و بلا اگرچه مقدور، از ابواب دخول آن، احتراز واجب.

رزق اگر چند بى‏گمان برسد
 شرط عقل است جُستن از درها
ور چه كس بى‏اجل نخواهد مُرد
 تو مرو در دهان اژدرها

در اين صورت كه منم با پيل دمان بزنم و با شير ژيان پنجه در افكنم. پس مصلحت آن است اى پدر كه سفر كنم كز اين بيش طاقت بى‏نوايى نمى‏آرم.

چون مَرد درفتاد[108] ز جاى و مقام خويش
 ديگر چه غم خورد همه آفاق جاى اوست
 شب هر توانگرى به سرايى همى روند
 درويش هر كجا كه شب آمد، سراى اوست
 

اين بگفت و پدر را وداع كرد و همّت خواست و روان شد و با خود[109] همى گفت:

هنرور چو بختش نباشد به كام
 به جايى رود كِش ندانند نام

هم‌چنين تا برسيد به كنار آبى كه سنگ از صلابت او بر سنگ همى آمد و خروش[110] به فرسنگ مى‏رفت.

سهمگن آبى كه مرغابى در او ايمن نبودى
 كمترين موج آسياسنگ از كنارش در ربودى
 
گروهى مردمان را ديد هر يك به قراضه‏اى در معبر نشسته و رخت سفر بسته. جوان را دست عطا بسته بود، زبان ثنا برگشود، چندان كه زارى كرد، يارى نكردند. ملّاح بى‏مروّت به خنده برگرديد و گفت:[111]

زر ندارى نتوان رفت به زور از دَر يار[112]
 زور ده مرده چه باشد، زر يك مرده بيار
 
جوان را دل از طعنة ملّاح به هم برآمد، خواست كه از او انتقام كشد، كشتى رفته بود. آواز داد و گفت: اگر بدين جامه كه پوشيده دارم،[113] قناعت كنى، دريغ نيست. ملّاح طمع كرد و كشتى باز گردانيد.

بدوزد شَرَه ديدة هوشمند
 درآرد طمع مرغ و ماهى به بند


چندان كه ريش و گريبان[114] به دست جوان افتاد، به خود دركشيد و بى‏محابا كوفتن گرفت.[115] يارش از كشتى به در آمد تا پشتى كند. هم‌چنين درشتى[116] ديد و پشت بداد. جز اين چاره نداشتند[117] كه با او به مصالحت گرايند[118] و به اجرت[119] مسامحت نمايند؛ كلُّ مداراةٍ صدقة[120]

چو پرخاش بينى تحمّل بيار
 كه سهلى ببندد درِ كارزار
به شيرين زبانى و لطف و خوشى
 توانى كه پيلى به مويى كشى[121]

به عذر ماضى در قدمش فتادند و بوسة چندى به نفاق بر سر و چشمش دادند. پس به كشتى درآوردند و روان شدند تا برسيدند به ستونى از عمارت يونان در آب ايستاده. ملاح گفت: كشتى را خلل[122] هست، يكى از شما كه دلاور[123]تر است بايد كه بدين ستون برود و خِطام كشتى بگيرد تا عمارت كنيم. جوان به غرور دلاورى كه در سر داشت، از خصم دل آزرده نينديشيد و قول حكما كه گفته‏اند: هر كه را رنجى به دل رسانيدى، اگر در عقب آن صد راحت برسانى، از پاداش آن يك رنجش ايمن مباش كه پيكان از جراحت به درآيد و آزار در دل بماند.

چه خوش گفت بکتاش با خيل‌تاش
 چو دشمن خراشيدى، ايمن مباش[124]
مشو ايمن كه تنگدل گردى
 چون ز دستت دلى به تنگ آيد
سنگ بر بارة حصار مزن
 كه بُوَد كز حصار سنگ آيد

چندان كه مِقود كشتى به ساعد برپيچيد و بالاى ستون رفت، ملاح زمام از كفش درگسلانيد و كشتى براند. بيچاره متحيّر بماند. روزى دو، بلا و محنت كشيد و سختى ديد. سيّم،[125] خوابش گريبان گرفت و به آب[126] انداخت. بعد[127] شبانروزى دگر بر كنار افتاد. از حياتش رمقى مانده،[128] برگ درختان خوردن گرفت و بيخ گياهان برآوردن، تا اندكى قوّت يافت. سر در بيابان نهاد و همى رفت تا تشنه و بى‏طاقت به سر چاهى رسيد. قومى بر او گِرد آمده[129] و شربتى آب به پشيزى همى آشاميدند. جوان را پشيزى نبود، طلب كرد و بيچارگى نمود، رحمت نياوردند. دست تعدّى دراز كرد، ميسّر نشد. به ضرورت تنى چند را فروكوفت، مردان غلبه كردند و بى‏محابا بزدند و مجروح شد.

پشّه چو پُر شد بزند پيل را
 با همه تندى[130] و صلابت كه اوست
مورچگان را چو بود اتّفاق
 شير ژيان را بدرانند[131] پوست

به حكم ضرورت در پى كاروانى افتاد و برفت. شبانگه برسيدند به مقامى كه از دزدان پرخطر بود. كاروانيان را ديد لرزه بر اندام اوفتاده و دل بر هلاك نهاده، گفت: انديشه مداريد كه يكى منم در اين ميان كه به تنها پنجاه مرد را جواب دهم[132] و ديگر جوانان هم يارى كنند. اين بگفت و مردم كاروان را به لاف او دل قوى[133] گشت و به صحبتش شادمانى كردند و به زاد و آبش دستگيرى واجب دانستند. جوان را آتش معده بالا گرفته بود و عنان طاقت از دست رفته. لقمه‏اى چند از سر اشتها تناول كرد و دَمى چند آب در سرش آشاميد تا ديو درونش بيارميد و بخفت. پيرمردى جهانديده در آن ميان[134] بود. گفت: اى ياران، من از اين بدرقة شما انديشناكم، نه چندان كه[135] از دزدان؛ چنان كه حكايت كنند كه عربى را درمى چند گرد آمده بود و به شب از تشويش لوريان[136] در خانه تنها خوابش نمى‏برد. يكى را از دوستان پيش خود آورد[137] تا وحشت تنهايى به ديدار او منصرف كند و شبى چند در صحبت[138] او بود. چندان كه بر درم‏هاش اطلاع[139] يافت، ببرد و بخورد و سفر كرد. بامدادان ديدند عرب را گريان و عريان، گفتند: حال چيست؟ مگر آن درم‏هاى تو را دزد برد؟[140] گفت: لا والله، بدرقه برد.

هرگز ايمن ز مار ننشستم
 كه بدانستم آن چه خصلت اوست
زخم دندان دشمنى بتر است
 كه نمايد به چشم مردم دوست

چه دانيد اگر اين هم از جملة دزدان باشد كه به عيّارى در ميان ما تعبيه شده است تا به وقت فرصت ياران را خبر كند.[141] مصلحت آن بينم كه مر او را خفته بمانيم و برانيم. جوانان را تدبير پير استوار آمد و مهابتى از مشت‌زن در دل گرفتند و رخت برداشتند و جوان را خفته بگذاشتند. آن‌گه خبر يافت كه آفتابش در كتف تافت. سر برآورد و كاروان رفته ديد. بيچاره بسى بگرديد و ره به جايى نبرد.[142] تشنه و بى‏نوا روى بر خاك و دل بر هلاك نهاده، همى گفت:

من ذا يُحدِّثُنى وَ زُمّ العِيسُ
 ما لِلغريبِ سِوىَ الغريبِ اَنيسُ
درشتى كند با غريبان كسى
 كه نابوده باشد به غربت بسى

مسكين در اين سخن بود كه پادشه پسرى، به صيد از لشكريان دور افتاده بود. بالاى سرش ايستاده، همى شنيد و در هيأتش نگه مى‏كرد.[143] صورت ظاهرش پاكيزه[144] و صورت[145] حالش پريشان. پرسيد: از كجايى و بدين جايگه چون افتادى؟ برخى از آن چه بر سر او رفته بود، اعادت كرد. ملك‏زاده را بر حال تباه او رحمت آمد. خلعت و نعمت داد و معتمدى با وى فرستاد تا به شهر خويش آمد.[146] پدر به ديدار او شادمانى كرد و بر سلامت حالش شكر گفت. شبانگه زان چه بر سر او گذشته[147] بود، از حالت كشتى و جور ملاح و روستايان[148] بر سر چاه و غدر كاروانيان با پدر مى‏گفت. پدر گفت: اى پسر نگفتمت هنگام رفتن كه تهى‏دستان را دستِ دليرى بسته است و پنجة شيرى شكسته.

چه خوش گفت آن تهى‏دست سلحشور
 جوى زر بهتر از پنجاه من زور

پسر گفت: اى پدر هر آينه تا رنج نبرى، گنج برندارى و تا جان در خطر ننهى، بر دشمن ظفر نيابى و تا دانه پريشان نكنى، خرمن برنگيرى. نبينى به اندك مايه رنجى كه بردم، چه[149] تحصيل راحت كردم و به نيشى كه خوردم، چه مايه عسل آوردم؟

گرچه بيرون ز رزق نتوان خورد
 در طلب كاهلى نشايد[150] كرد
غوّاص اگر انديشه كند كام نهنگ
 هرگز نكند دُرِّ گرانمايه به چنگ

آسيا سنگ زيرين متحرّك نيست، لاجرم تحمّل بار گران همى كند.

چه خورد شير شرزه در بُن غار
 بازِ[151] افتاده را چه قوت بود
تا[152] تو در خانه صيد خواهى كرد
 دست و پايت چو عنكبوت بود

پدر گفت: اى پسر تو را در اين نوبت، فلك ياورى كرد و اقبال رهبرى كه صاحب دولتى در تو رسيد و بر تو ببخشاييد و كسر حالت را به تفقّدى جبر كرد و چنين اتّفاق، نادر افتد و بر نادر حكم نتوان كرد. زنهار تا بدين طمع دگرباره گرد ولع[153] نگردى.

صيّاد نه هر بار شگالى[154] ببرد
 افتد كه يكى روز پلنگش بخورد

چنان كه يكى را از ملوك پارس، نگينى گرانمايه بر انگشترى بود. بارى به حكم تفرّج با تنى چند[155] خاصّان به مصلّاى شيراز برون رفت. فرمود: تا انگشترى را بر گنبد عضد نصب كردند تا هر كه تير از حلقة انگشترى بگذراند، خاتم او را باشد. اتفاقاً چهارصد حكم انداز كه در خدمت او بودند، جمله خطا كردند، مگر كودكى بر بام رباطى كه به بازيچه تير از هر طرفى مى‏انداخت.[156] باد صبا، تير او را به حلقة[157] انگشترى در بگذرانيد[158] و خلعت و نعمت يافت و خاتم به وى ارزانى داشتند.[159] پسر تير و كمان را بسوخت. گفتند: چرا كردى؟ گفت: تا رونق نخستين بر جاى ماند.

گه بود كز حكيم روشن رأى
 بر نيايد درست تدبيرى
گاه باشد كه كودكى نادان
 به غلط بر هدف زند تيرى


 
حكايت

درويشى را شنيدم كه به غارى در نشسته بود و در به روى از جهانيان بسته و ملوك و اغنيا[160] را در چشم همّت او شوكت و هيبت نمانده.

هر كه بر خود درِ سؤال گشاد
 تا بميرد نيازمند بُوَد
آز بگذار و پادشاهى كن
 گردن بى‏طمع بلند بُوَد

يكى از ملوك آن طرف اشارت كرد كه توقّع به كَرَم اخلاق مردان چنين است كه به نمك[161] با ما موافقت كنند. شيخ رضا داد، به حكم آن كه اجابت دعوت، سنّت است. ديگر روز ملك به عذر قدومش[162] رفت. عابد از جاى برجست و در كنارش گرفت و تلطّف كرد و ثنا گفت. چو غايب شد، يكى از اصحاب پرسيد شيخ را كه چندين ملاطفت امروز با پادشه كه تو كردى، خلاف عادت بود و ديگر نديديم. گفت: نشنيده‏اى كه گفته‏اند:

هر كه را بر سِماط بنشستى
 واجب آمد به خدمتش برخاست
گوش تواند كه همه عمر وى
 نشنود آواز دف و چنگ و نى
ديده شكيبد ز تماشاى باغ
 بى گل و نسرين به سر آرد دماغ
ور نبوَد بالش آكنده پر
 خواب توان كرد خزف[163] زير سر
ور نبوَد دلبر همخوابه پيش
 دست توان كرد در آغوش خويش
و اين شكم بى‏هنر پيچ پيچ
 صبر ندارد كه بسازد به هيچ

 

--------------------------------------------------------------------------------

[1]. دل.

[2]. تو مطلع گردد.

[3]. نبرد.

[4]. متعین.

[5]. قضا را.

[6]. به خانه در کردند و.

[7]. نداشت.

[8]. سلامت بماند.

[9]. در بعضی از نسخ:

تنور شکم دمبدم تافتن
 مصیبت بود روز نا یافتن
 

 

[10]. مردم.

[11]. پر.

[12]. هر روزی.

[13]. س: ناخوش.

[14]. جز.

[15]. و گویند.

[16]. ندیدستی به خواب.

[17]. اگر نوشدارو خواهم ازو.

[18]. خوش روی.

[19]. و با یکی از بزرگان که حسن ظنی بلیغ در حق وی داشت.

[20]. تعریض.

[21]. س: ناپسند.

[22]. به اسکندریه در.

[23]. کنم.

[24]. نمونه، نموده.

[25]. س: بدان.

[26]. به جان آمده.

[27]. از خود.

[28]. همت‌تر دیده‌ای.

[29]. صحرایی بیرون رفتم.

[30]. بساط، بر او.

[31]. روزی.

[32]. قصاص.

[33]. در بعضی از نسخ این بیت نیست و در بعضی دیگر نثر است به این قسم: اگر گربه مسکین پر....

[34]. بعضی نسخ این جمله را ندارد.

[35]. سفله.

[36]. حکیمی.

[37]. س: این مثل آخر نه حکیمی بوده است.

[38]. و از زاد چیزی.

[39]. که ناگاه.

[40]. شوق، خرّمی.

[41]. ننالیده‌ام.

[42]. ایام.

[43]. پا، بلک.

[44]. قدرت.

[45]. افتاد.

[46]. گفت آن‌جا.

[47]. قدر پادشاهان نباشد.

[48]. دهقان رکیک به خانه رکیک.

[49]. کنند.

[50]. س: بدین قدر ملک، سلطان بدین قدر.

[51]. افکند.

[52]. پیش است.

[53]. گفته آید.

[54]. دراز.

[55]. به تتر.

[56]. می‌شویم.

[57]. در بعضی نسخ این بیت نیست.

[58]. مستخلص.

[59]. بنده و.

[60]. برد.

[61]. فلان کس.

[62]. برم.

[63]. سفر.

[64]. مالیخولیا.

[65]. صحرای.

[66]. آن شنیدستی که وقتی تاجری در بیابانی.

[67]. دار.

[68]. به بخل اندر.

[69]. به کرم.

[70]. خبث.

[71]. ص: به استخوانی.

[72]. ص: او.

[73]. پی.

[74]. دل.

[75]. از.

[76]. داشت بعد از هلاک او.

[77]. ص: بر پای ای.

[78]. سوار.

[79]. به سرای و.

[80]. شد غلامی به جوی کآب آرد، آب جوی.

[81]. ص: و ماهی.

[82]. بی‌روزی ماهی.

[83]. بگذشت.

[84]. مرد.

[85]. سهمگن سمین.

[86]. گفتم خطی زشت است که به آب زر نبشته است.

[87]. آمده بود.

[88]. کامی به چنگ.

[89]. خردمندان.

[90]. س: مویت هنر دو صد باشد هنر.

[91]. جذب فواید.

[92]. س: محاورت اخوان.

[93]. ص: مسکنت، مکنت.

[94]. س: برین نمط.

[95]. اول.

[96]. س: بارگاه.

[97]. طلاست.

[98]. که رود.

[99]. پنجم.

[100]. خسبد.

[101]. ای پسر.

[102]. کردم در.

[103]. نبرد، نبرد و نشنود.

[104]. دانه و.

[105]. در نسخه پاریس پس از این قطعه:

آن که نه حرفت است و نه فضل
 نه سیم که اصل زندگانی است
 
در گرد جهان دویدن او
 از غایبت خام قلتبانی است
 

 

[106]. کنم.

[107]. حصول آن.

[108]. برفتاد مرد.

[109]. با خویشتن.

[110]. پا: خروشش، آواز.

[111]. در متن کلمه (و گفت) را تراشیده‌اند و به جای آن نوشته‌اند و کشتی براند و گفت.

[112]. دریا.

[113]. پوشیده‌ام.

[114]. گریبانش، گریبان ملاح.

[115]. فرو کوفت.

[116]. کند درشتی.

[117]. ندانستند، ندیدند.

[118]. درآیند.

[119]. به اجرت کشتی.

[120]. این جمله در نسخ دیگر نیست.

[121]. در بعضی نسخ:

لطافت کن آن‌جا که بینی ستیز
 
 نبّرد قز نرم را تیغ تیز
 

 

[122]. خللی.

[123]. زور آور.

[124]. این بیت در بعضی نسخ نیست.

[125]. سوم روز.

[126]. در آب.

[127]. بعد از.

[128]. مانده بود.

[129]. ص: آمد نده.

[130]. سختی، مردی.

[131]. به در آرند.

[132]. گویم.

[133]. ص: قوتی.

[134]. کاروان.

[135]. اندیشناکترم که.

[136]. دزدان.

[137]. بر خود خواند.

[138]. ص: در صحرا (ظاهراُ: در حجر او) در خدمت.

[139]. وقوف.

[140]. س: مگر درم‌ها دزد ببرد.

[141]. ص: کنند.

[142]. ندانست.

[143]. همی نگرید.

[144]. پاکیزه دید.

[145]. سیرت.

[146]. باز آمد.

[147]. رفته.

[148]. روستاییان.

[149]. ص: که چه.

[150]. نباید.

[151]. مار.

[152] . گر.

[153]. در متن این کلمه را تراشیده و به جای آن لغو نوشته‌اند، یکی از نسخ: دام.

[154]. شکاری، شغالی.

[155]. چند از.

[156]. ص: مینداخت.

[157]. از حلقه.

[158]. به در برد.

[159]. آورده‌اند که.

[160]. اعیان.

[161]. که به نان و نمک.

[162]. قدمش.

[163]. در نسخه متن ظاهرا خزف بوده تراشیده‌اند و حجر کرده‌اند چنان که در یکی از نسخ عکسی (حرف) نوشته شده و در نسخه پاریس: سفط، (سبد).