تجربه كاری و روانشناسی سعدی

تجربه كاری و روانشناسی سعدی

 
سعدی نه فقط در غزل، بلكه در انواع دیگر سخن هم استاد است از نظم (غزلیات، قصاید، رباعیات، مثنوی (بوستان)) و نثر كه قله رفیعش گلستان است، اما مجالس – بازنوشت یا تند‌نویسی شده وعظ و خطابه‌های او – هم در كمال شیوایی است

 بهاء‌الدین خرمشاهی:سعدی در میان شاعران بزرگ فارسی‌/‌ایرانی از دیرباز به افصح‌المتكلمین (شیواترین سخنوران) معروف بوده است. به حدیث من و حسن تو نیفزاید كس‌/ حد همین است سخندانی و زیبایی را. و گویی خود می‌دانسته است كه از پی او تا قرن‌ها سخنوری همپایه او برنخواهد خاست: هر كس به زمان خویش بودند/ من سعدی آخر‌الزمانم. شك نیست كه حافظ به اوج دیگری در غزل دست یافته است، اما باید در‌نظر داشته باشیم كه سعدی نه فقط در غزل، بلكه در انواع دیگر سخن هم استاد است از نظم (غزلیات، قصاید، رباعیات، مثنوی (بوستان)) و نثر كه قله رفیعش گلستان است، اما مجالس – بازنوشت یا تند‌نویسی شده وعظ و خطابه‌های او – هم در كمال شیوایی است.
سعدی هم به تعبیر خودش آمیزگار (معاشرتی) و هم «فرسوده روزگار» (اهل تجربه) بوده است: مرد هنرمند هنرپیشه را /‌عمر دو‌بایست در این روزگار/ تا به یكی تجربه اندوختن‌/ با دگری تجربه بردن به كار. در این مقاله كوتاه كه به مناسبت فرا رسیدن یاد‌روز سعدی (اول اردیبهشت ماه هر سال) قلمی می‌گردد، به دو خصیصه از ظرایف و لطایف طبع سعدی كه نگاهی ژرف‌بین و طبیعتی تجربه‌گرا و تجربه‌اندوز دارد، اشاره می‌شود، آن هم فقط در محدوده گلستان (و فقط باب اول: در سیرت پادشاهان)، و آن دو ویژگی یكی تجربه‌آموزی‌ها و دیگری روانشناسی و آدم‌شناسی و زندگی پژوهشی است. نقل سخن سعدی هم در چنین پژوهش كوچك و كوتاه كه در شأن جلالت قدر و فضل و فضایل شیخ اجل نیست، امری است ناگزیر، و صد البته دلپذیر. و خود او گویی برای آغاز چنین بحثی سروده است:

كنونت كه امكان گفتار هست
بگو ای برادر به لطف و خوشی
كه فردا چو پیك اجل در‌رسید
به حكم ضرورت زبان در‌كشی

1. زبان بریده به كنجی نشسته صمٌ بكم‌/ به از كسی كه نباشد زبانش اندر حكم. صمّ. جمع اصّم است یعنی كر / ناشنوا. بكم جمع ابكم است، یعنی گنگ / لال. و هر دو كلمه به همین صورت جمع از قرآن كریم برگرفته شده است.

2. زبان در دهان ای خردمند چیست‌/ كلید در گنج صاحب هنر + چو در بسته باشد چه داند كسی‌/ كه جوهر فروش است یا پیله‌ور. جوهر یعنی گوهر. پیله‌ور یعنی دستفروش یا فروشنده دوره‌گرد كه برخلاف گوهر‌فروش، كالاهای كم‌ارزش عرضه می‌كند. در همین معنی در جای دیگر سروده است: تا مرد سخن نگفته باشد‌/ عیب و هنرش نهفته باشد

3. چو جنگ‌آوری با كسی برستیز‌/ كه از وی گزیرت بود یا گریز. «از وی گزیرت بود» یعنی ناچار باشی، راه دیگری نداشته باشی، عذرت موجه باشد.

4. سخندان پرورده پیر كهن
بیندیشد آنگه بگوید سخن
مزن تا توانی به گفتار دم
نكو گو اگر دیر گویی چه غم
بیندیش و آنگه برآور نفس
وز آن پیش بس كن كه گویند بس
به نطق آدمی بهتر است از دواب
دواب از تو به گر نگویی صواب
دواب، جمع دابّه (جانور / جنبده / چارپا)

5. گر‌چه شاطر بود خروس به جنگ
چه زند پیش باز روبین چنگ
گربه شیرست در گرفتن موش
لیك موش است در مصاف پلنگ
«چه زند» یعنی چه می‌تواند كرد، چگونه تاب آورد و پایداری كند. می‌گویند از كسی معنای بیت دوم این قطعه دو‌بیتی را پرسیدند. او به نحوی می‌خواند كه گویی «لیك موش» نوعی جانور است بینابین شیر و موش، و در توصیف آن می‌گفت «لیك موش» جانوری است كوچكتر از شیر، و بزرگتر از موش. و از این روی بعضی از اهل فضل در موارد مناسب می‌گویند این ایراد (فلان ایراد) «لیك موشی» است مانند نیش غولی. یعنی بی‌پایه و بهانه‌گیرانه و از روی نادانی و كج‌سلیقگی است.

6. وقت ضرورت چو نماند گریز
دست بگیرد سر شمشیر تیز
اذا یئس الانسان طال لسانه
كسنور مغلوبٍ یصول علی الكلب
(چون انسان به غایت مأیوس شود، زبانش دراز می‌گردد، یعنی زبان‌درازی می‌كند. و این همانند حالت گربه درمانده مضروب و مغلوب است كه از زور درماندگی، بیم و باك را كنار می‌گذارد و به سگ (درنده هم) حمله می‌كند.

7. هر كه شاه آن كند كه او گوید
حیف باشد كه جز نكو گوید

8. آن شنیدی كه لاغری دانا
گفت باری به ابلهی فربه
اسب تازی وگر ضعیف بود
همچنان از طویله‌ای خر به
در ادب قدیم و نیز در همین قطعه، طویله به معنای رشته پابند یا بند گردن حیوانات گویند. البته كم‌كم وسعت معنا پیدا كرده است. مقایسه كنید با كاربرد دیگر سعدی:

پارسا را بس این قدر زندان
كه بود هم«طویله» رندان

9. ای كه شخص منت حقیر نمود
تا درشتی هنر نپنداری
اسب لاغر‌میان به كار آید
روز میدان، نه گاو‌پرواری
«شخص» یعنی بدن، اندام، جسم. «تا» تای تنبیه / هشدار است. یعنی به هوش باش كه چنین یا چنان نكنی. «روز میدان» یعنی روز جنگ.

10. كس نیاید به زیر سایه بوم
ور همای از جهان شود معدوم
بوم یعنی جغد. هما مرغی است افسانه‌ای (همانند سیمرغ‌/‌عنقا) كه قدما معتقد بودند كه سایه آن شگون دارد و بخت و اقبال می‌آورد.

11. نیم نانی گر خورد مرد خدا
بذل درویشان كند نیمی دگر
خاك اقلیمی بگیرد پادشاه
همچنان در بند اقلیمی دگر
نظیر این قطعه در جای دیگر گوید: دو درویش در گلیمی بخسپند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.

یا: آن شنیدستی كه در اقصای غور
بارسالاری بیفتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنیا‌دار را
یا قناعت پر كند یا خاك گور
«در اقصای غور»: در دور‌دست ولایت غور. بارسالار، یعنی رئیس كاروان تجارتی یا مأمور محافظت بارهای اهل كاروان. ستور: چارپا. نیز در جای دیگر گوید: ای قناعت توانگرم گردان‌/ كه ورای تو هیچ نعمت نیست. باز در جای دیگر گوید: از تنگی چشم پیل معلومم شد‌/ آنان كه غنی‌ترند محتاج‌ترند.

12. با بدان یار گشت همسر لوط
خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب كهف روزی چند
پی نیكان گرفت و مردم شد

13. دانی كه چه گفت زال با رستم گرد
دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد
دیدیم بسی كه آب سرچشمه خرد
چون پیشتر آمد شتر و بار ببرد

14. زمین شوره سنبل بر‌نیارد
درو تخم عمل ضایع مگردان
نكویی با بدان كردن چنانست
كه بد كردن به جای نیك‌مردان
«به جای» یعنی در حق.

15. هر كه فریاد‌رس روز مصیبت خواهد
گو در ایام سلامت به جوانمردی كوش
بنده حلقه به گوش ار ننوازی برود
لطف كن لطف، كه بیگانه شود حلقه به گوش

16. ای سیر تو را نان جوین خوش ننماید
معشوق منست آنكه به نزدیك تو زشت است
حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف
از دوزخیان پرس كه اعراف بهشت است

17. فرق است میان آنكه یارش در بر‌/ تا آنكه دو چشم انتظارش بر در

18. هرمز را گفتند وزیران را پدر را چه دیدی كه بند فرمودی؟ گفت خطایی معلوم نكردم. ولیكن دیدم مهابت من در دل‌ ایشان بیكران است، و بر عهد من اعتماد كلی ندارند. ترسیدم از بیم گزند خویش، آهنگ هلاك من كنند.

19. یكی از ملوك بی‌انصاف، پارسایی را پرسید: از عبادت‌ها كدام فاضل‌تر است؟ گفت: تو را خواب نیمروز، تا در آن یك نفس، خلق را نیازاری.

20. قدر عافیت كسی داند كه به مصیبتی گرفتار آید.

21. ابلهی كو روز روشن شمع كافوری نهد
زود بینی كش به شب روغن نماند در چراغ

22. چو دارند گنج از سپاهی دریغ
دریغ آیدش دست بردن به تیغ

23. اگر صد سال گبر آتش فروزد
اگر یك دم در او افتد بسوزد

24. حكما گویند: چار‌كس از چار‌كس به جان برنجند. حرامی از سلطان، و دزد از پاسبان، و فاسق از غمّاز، و روسپی از محتسب. و آن را كه حساب پاك است، از محاسب چه باك است؟


25. تو پاك باش و مدار ای برادر از كس باك
زنند جامه ناپاك گازران بر سنگ

26. به دریا در منافع بیشمارست
وگر خواهی سلامت بر كنارست

27. دوست مشمار آنكه در نعمت زند
لاف یاری و برادر خواندگی
دوست آن دانم كه گیرد دست دوست
در پریشان‌حالی و درماندگی

28. ز كار بسته میندیش و دل شكسته مدار
كه آب چشمه حیوان درون تاریكیست

29. منشین ترش از گردش ایام كه صبر
تلخ است ولیكن برِ شیرین دارد

30. درِ میر و وزیر و سلطان را
بی‌وسیلت مگرد پیرامن
سگ و دربان چو یافتند غریب
این گریبانش گیرد آن دامن

31. چه جرم دید خداوند سابق الانعام
كه بنده در نظر خویش خوار می‌دارد
خدای راست مسلم بزرگواری و حكم
كه جرم بیند و نان برقرار می‌دارد

32. چو كعبه قبله حاجت شد از دیار بعید
روند خلق به دیدارش از بسی فرسنگ
ترا تحمل امثال ما بباید كرد
كه هیچ كس نزند بر درخت بی‌بر سنگ

33. نیاساید مشام از طبله عود
بر آتش نه كه چون عنبر ببوید
بزرگی بایدت بخشندگی كن
كه دانه تا نیفشانی نروید

34. اگر گنجی كنی بر عامیان بخش
رسد هر كدخدایی را برنجی
چرا نستانی از هر یك جوی سیم
كه گرد آید ترا هر وقت گنجی

35. قارون هلاك شد كه چهل خانه گنج داشت
نوشین‌روان نمرد كه نام نكو گذاشت

36. آورده‌اند كه نوشین‌روان عادل را، در شكارگاهی صید كباب كردند، و نمك نبود. غلامی به روستا رفت كه نمك آورد. نوشیروان گفت: نمك به قیمت بستان. تا رسمی نشود و ده خراب نگردد. گفتند از این قدر چه خلل آید؟ گفت: بنیاد ظلم در جهان اول اندكی بوده است.
هر كه آمد بر او مزیدی كرده تا بدین غایت رسیده.
اگر ز باغ رعیت ملك خورد سیبی
برآورند غلامان او درخت از بیخ
به پنج بیضه كه سلطان ستم روا دارد
زنند لشكریانش هزار مرغ به سیخ
مسكین خر اگر‌چه بی‌تمیزست
چون بار همی كشد عزیزست
گاوان و خران بار بردار
به زآدمیان مردم‌آزار

38. همچنان در فكر آن بیتم كه گفت
پیلبانی بر لب دریای نیل
زیر پایت گر بدانی حال مور
همچو حال توست زیر پای پیل

39. یكی از بندگان عمرو لیث گریخته بود. كسان در عقبش برفتند و باز‌آوردند. وزیر را با وی غرضی بود و اشارت به كشتن فرمود. تا دگر بندگان چنین فعل روا ندارند.
بنده پیش عمرو سر بر زمین نهاد و گفت:
هر چه رود بر سرم چون تو پسندی رواست
بنده چه دعوی كند حكم خداوند راست

اما به موجب آنكه پرورده نعمت این خاندانم، نخواهم كه در قیامت به خون من گرفتار آیی. اجازت فرمای تا وزیر را بكشم. آنگه به قصاص او بفرمای خون مرا ریختن. تا به حق كشته باشی. ملك را خنده گرفت. وزیر را گفت چه مصلحت بینی؟ گفت ای خداوند جهان (ای پادشاه) از بهر خدای این شوخ دیده را به صدقات گور پدر آزاد كن، تا مرا در بلایی نیفكند. گناه از من است و قول حكما معتبر كه گفته‌اند:
چو كردی با كلوخ‌انداز پیكار
سر خود را به نادانی شكستی
چو تیر انداختی بر روی دشمن
چنین دان كاندر آماجش نشستی

40. صلح با دشمن اگر خواهی هر گه كه تو را
در قفا عیب كند در‌نظرش تحسین كن
سخن آخر به دهان می‌گذرد موذی را
سخنش تلخ نخواهی دهنش شیرین كن

41. گر گزندت رسد ز خلق مرنج
كه نه راحت رسد ز خلق نه رنج
از خدا دان خلاف دشمن و دوست
كین دل هر دو در تصرف اوست
گر‌چه تیر از كمان همی گذرد
از كماندار بیند اهل خرد

42. بر تاج كیخسرو نبشته بود:
چه سال‌های فراوان و عمرهای دراز
كه خلق بر سر ما بر زمین بخواهد رفت
چنانكه دست به دست آمده‌ست ملك به ما
به دست‌های دگر همچنین بخواهد رفت

43- سعدی حكایت استاد كشتی‌گیری را نقل می‌كند به یكی از شاگردان عزیز و محبوبش 359 بند (فن) از 360بند یا فنون كشتی آموخته بود، و یكی را برای احتیاط نیاموخته بود. تا زد و روز و روزگاری شاگرد جوان جهان‌پهلوان شد و به اصطلاح هل من مبارز طلبید یعنی همه پهلوانان عالم را به چالش گرفت حتی استادش را كه دیگر پیر شده بود. استاد با همه پیری از اینكه این چالش مغرورانه را بی‌جواب بگذارد، راضی نبود. سرانجام پاسخ داد كه برای مبارزه/ مسابقه خواهد آمد. رفت و سرانجام جوان مغرور را مغلوب كرد. پهلوان شكست خورده به پادشاه كه به تماشای كشتی‌گیری آنها آمده بود، گفت استادم به زورمندی بر من غالب نشد، بلكه یك فن از همه فنون را برای خود و برای روز مبادا نگه داشته بود كه با همان بر من پیروز شد. استاد پیركهنه‌كار خشنود و خندان و در عین حال متاسف از اینكه دست پرورده‌اش می‌خواسته است پیرانه سر آبروی پهلوانی او را بریزد چنین خواند:

یا وفا خود نبود در عالم
یا مگر كس در این زمانه نكرد
كس نیاموخت علم تیر از من
كه مرا عاقبت نشانه نكرد

44- یكی از وزراء پیش ذوالنون مصری(عارف معروف) رفت و همت خواست، كه روز وشب به خدمت سلطان مشغولم، و به خیرش امیدوار، و از عقوبتش ترسان. ذوالنون بگریست و گفت: اگر من خدای را عزوجل، چنین پرستیدمی كه توسلطان را، از جمله صدیقان بودمی.
گرنه امید و بیم راحت و رنج
پای درویش برفلك بودی
ور وزیر از خدا بترسیدی
همچنان كز مَلِك، مَلََك بودی

45- پادشاهی به كشتن بیگناهی فرمان داد. گفت: ای ملك به موجب خشمی كه تو را بر من است، آزار خود مجوی، كه این عقوبت بر من به یك نفس به سرآید و بزه آن بر تو جاویدبماند:
دوران بقا چو باد صحرا بگذشت
تلخی و خوشی و زشت و زیبا بگذشت
پنداشت ستمگر كه جفا بر ما كرد
در گردن او بماند و بر ما بگذشت

46- شیادی گیسوان بافت یعنی علوی است(كه من علوی‌ام= از نسل حضرت علی(ع) هستم/ رسیدم) و با قافله حجاز به شهری درآمد، كه از حج همی‌ آیم، و قصیده پیش ملك برد كه من گفته‌ام. نعمت بسیارش فرمود و اكرام كرد. تا یكی از ندمای حضرت (درگاه، محضر) پادشاه كه در آن سال از سفر دریا آمده بود، گفت: من او را در عیداضحی (=عید قربان) در بصره دیدم، معلوم شد كه حاجی نیست. دیگری گفتا پدرش نصرانی(مسیحی) بود در ملطیه. پس او شریف (=سید) چگونه صورت بندد؟ و شعرش را به دیوان انوری دریافتند (پیدا كردند.) ملك فرمود تا بزنندش و نفی كنند تا چندین (چند مورد، این همه) دروغ درهم چرا گفت. گفت ای خداوند روی زمین، یك سخنت دیگر در خدمت بگویم. اگر راست نباشد به هر عقوبت كه فرمایی سزاوارم. گفت بگو تا آن چیست، گفت:

غریبی گرت ماست پیش آورد
دوپیمانه آبست و یك چمچه دوغ
اگر راست می‌خواهی از من شنو
جهان‌دیده بسیار گوید دروغ...

47- سعدی گوید: وزیری نیكوكار بود. برایش پیش پادشاه سعایت كردند. پادشاه خشم گرفت. همه اطرافیان به دفاع از او متفق‌القول شدند و همه به نیكی و پاكی او رأی و گواهی دادند و پادشاه از سرعتاب و عقوبت او بگذشت.
صاحبدلی از این واقعه آگاه شد و این ابیات را برخواند:
تا دل دوستان به دست آری
بوستان پدر فروخته به
پختن دیگ نیك‌خواهان را
هرچه رخت سراست سوخته به
با بداندیش هم نكویی كن
دهن سگ، به لقمه دوخته به

48- نه مرد است آن به نزدیك خردمند
كه با پیل دمان پیكار جوید
بلی مرد آن كس است از روی تحقیق
كه چون خشم آیدش باطل نگوید

49- دو برادر یكی خدمت سلطان كردی و دیگر به زور بازو نان خوردی. باری این توانگر گفت درویش را كه چرا خدمت نكنی تا از مشقت كار كردن برهی؟ گفت تو چرا كار نكنی تا از مذلت‌خدمت رهایی یابی؟ كه خردمندان گفته‌اند: نان خود خوردن و نشستن به كه كمر- شمشیر زرین به خدمت بستن.
به دست آهگ (/ آهن) تفته كردن خمیر
به از دست بر سینه پیش امیر
عمر گرانمایه درین صرف شد
تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا
ای شكم خیره به تایی(/نانی) بساز
تانكنی پشت به خدمت دوتا

50- گروهی حكیمان به حضرت كسری در، به مصلحتی سخن همی گفتند. و بزرگمهر كه مهتر(=سرور) ایشان بود خاموش. گفتندش چرا با ما درین بحث سخن نگویی؟ گفت وزیران بر مثال اطبا‌اند. و طبیب‌ دارو ندهد جز سقیم(=بیمار) را. پس چون بینم كه رأی شما بر صواب است، مرا بر سر آن سخن گفتن حكمت نباشد.

چو كاری بی‌فضول من برآید
مرا در وی سخن گفتن نشاید
وگربینم كه نابینا و چاه است
اگر خاموش بنشینم گناه است

و در اینجا نقل نمونه‌های حاكی از ذوق و شم روان‌شناسی،‌آدم‌شناسی و تجربه‌كاری و آمیزگاری و آموزگاری سرور شیواسخنان قلمرو زبان و ادب فارسی، شیخ اجل سعدی را به پایان می‌بریم. گفتنی است آنچه نقل شد، فقط از باب اول گلستان بود از میان هشت باب.

...........................................................
منبع: كلیات سعدی، براساس تصحیح و طبع شادروان محمدعلی فروغی و مقابله با دو نسخه معتبر دیگر (گلستان/بوستان تصحیح روانشاد غلامحسین یوسفی؛ غزلیات تصحیح مرحوم حبیب یغمایی) تصحیح، مقدمه، تعلیقات و فهارس به كوشش بهاءالدین خرمشاهی. چاپ پنجم، تهران، انتشارات دوستان، 1385، صفحات 1 تا 60

                                                                                      منبع: شهروند امروز/ شماره43