شعر طربناك سعدي

شعر طربناك سعدي

شعر سعدي از واژگان موسيقايي چون؛ «ني»، «تاني»، «قيچك» و «تنبور» آن چنان دور است ولي از جهات ديگر آهنگ طرب چنان از ‌آن برآمده است كه خوانندگاني چون؛ سيدجواد بديع‌زاده، بنان و تاج اصفهاني، شجريان و ديگران، از آثار ايشان استفاده‌ها برده‌اند

هومن ظريف/
هرچند شهره است كه حضرت حافظ، شعرش در بيان عرفان از سعدي پيش است، اما نشانه‌هاي آشكاري اين مساله را رد مي‌كنند. اين مقال نه از آن جهت كه اين شاخصه را دليل رُجحان شاعري بر شاعر دگري بداند بلكه از آن جهت كه درك جهان هستي و زيبايي‌هاي ملموس چشم نواز، خود از بديهي‌ترين چشم معرفت و جام جهان‌بين صاحبدل است، مي‌تواند مغتنم باشد. گو اينكه شعر نمي‌تواند قطعاً در جامه رابطه متقابل اثر و موثر، گمانه‌زني‌ها را مقرون به استناد گرداند. چرا كه چه بسا نويسنده‌اي و در كل هنرمندي چون چارلز ديكنز خالق رمان اوليور تويست، كمتر به داناي كل اثر نزديك است و كاخ‌نشين است تا مردمي. بهرحال واژه «ساز» به معناي آلت موسيقي، فقط در غزليات سعدي عليه رحمه در چند جاي محدود آمده است كه مي‌گويد:
وقت طرب خوش يافتم آن دلبر طناز را
ساقي بيار آن جام مي‌مطرب بزن آن ساز را
حال با اعتماد به نسخه غزليات سعدي پيش‌رو، كه به تصحيح ذكاءالملك فروغي رسيده است، مي‌توان نيم نگاهي هم به ديوان حافظ شيدا انداخت.
اگرچه واژه «ساز» در ابيات شعر حافظ در حدود 36 بار تكرار شده است ولي 20 بار به معناي آلت موسيقي آمده است. و اين تقابل براي كلمه «سماع» براي سعدي و حافظ به ترتيتب 30 و 13 بار است.
اگر بپذيريم كلمه سماع خود به تنهايي شاخصه ميزان عرفان شاعر مي‌تواند باشد كه زياد مُتقن نيست، پس بايد پذيرفت سعدي نزديك به سه بار از حافظ عارف‌تر است!
جالب‌تر اينكه در بحث موسيقي (به معناي استفاده از واژگان بيانگر موسيقي نه موسيقي شعر)، پژوهشگر و حافظ‌شناسي در جلسه‌اي گفته است: «در مقاله پرويز باستاني پاريزي آمده است حافظ به دليل موسيقي‌دان بودنش حافظ ناميده شده است نه حافظ قرآن بودن. البته اين امر منافاتي با حافظ قرآن و حديث بودن ندارد.»1
چه نشيني ‌اي قيامت بنماي سرو قامت
به خلاف سرو بستان كه ندارد اعتدالي
كه نه امشب آن سماع است كه دف خلاص يابد
به طپانچه‌اي و بربط برهد به گوشمالي
بهرحال سعدي، همچنان حافظ، عرفان را نه كمتر بلكه كم و بيش موردنظر دارد ولي در شوخ و شنگي، چون مردمي‌تر است، شوخ‌تر موسيقي را در شعر خود مقيد كرده است.
در شهر به رسوايي دشمن به دفم برز
تا بردف عشق آمد تيز نظر تيزم
و شايد بر اين اساس است كه شعر سعدي، سرچشمه سخن و زبان مردم كوي و برزن روزگار ماست.
طايفه‌اي سماع را عيب كنند و عشق ر
زمزمه‌اي بيار خوش تا بروند ناخوشان
و او نهيب مي‌زند كه گوش بر سماع دارد و ناشنوا بر نصيحت‌گوي همچنان گوي است.
تا من سماع مي‌شنوم پند نشنوم
اي مدعي نصيحت بي‌كار مي‌ني
يا اينكه
گوش دل رفته به آواز سماع
نتوانم كه نصيحت شنوم
اما مايه سماع سعدي اگرچه مي‌تواند «ساقيان شاهدروي» باشند،
در اين سماع همه ساقيان شاهدروي
بر اين شراب همه صوفيان دُردآشام
اما بي‌ترديد سرمستي سعدي عارف، سرچشمه ديگري دارد؛
اين مطرب از كجاست كه بر گفت نام دوست
تا جان و جامه بذل كنم بر پيام دوست
تا دل زنده مي‌شود به اميد وفاي يار
جان رقص مي‌كند به سماع كلام دوست
رقص جان بر اثر سماع كلام دوست رامي‌توان نقش ظاهر ببست؟ آيا نمي‌توان «دوست» سعدي را چون «دوست» حافظ تلقي كرد؟ در نظر داشته باشيم كه قياس بين غزليات اين دو بزرگوار است و هرگز پاي نقصان قياس را در ورطه بي‌نظير نثر سعدي وارد نكرده‌ايم و به اصطلاح پاي از گليم فراتر نگذاشته‌ايم گرچه همان گليم هم از خامي است و گرنه؛
بالاي بام دوست چو نتوان نهاد پاي
هم چاره آن كه سر بنهي زير بام دست
نكته اين است كه متاسفانه شاعران بزرگوار ما با تجسم پژوهشگران گرانقدر چنان در لفافه تعريف از نظرها بدور مانده‌اند كه بايد نسل حاضر از زواياي جديدي بر اين منشورهاي پراحساس و مودب نظر بيفكنند. چرا كه «عرفان‌گو»، يا شاعر «شوخ و شنگ» اگر به مقتضاي مقصد بحرپيمايي در آثار ايشان باشد، جز دشنام و تهمتي بيش نيست و چنين پيش‌فرض‌هايي به مثابه سپر است تا زاويه ديد، اگرچه؛
سماع انس كه ديوانگان از آن مستند
به سمع مردم هوشيار در نمي‌گنج
اما شعر سعدي از واژگان موسيقايي چون؛ «ني»، «تاني»، «قيچك» و «تنبور» آن چنان دور است ولي از جهات ديگر آهنگ طرب چنان از ‌آن برآمده است كه خوانندگاني چون؛ سيدجواد بديع‌زاده، بنان و تاج اصفهاني، شجريان و ديگران، از آثار ايشان استفاده‌ها برده‌اند و حتي در حركتي غريب گلريز خواننده، نثر بي‌همتاي سعدي را نيز قامت تصنيف پوشانده است كه مي‌گويد: «منت خداي را عزوجل كه طاعتش موجب رحمت است و به شكر اندرش مزيد نعمت...»
اما سعدي چون بتهون متأثر از طبيعت است و موسيقي شعرش را در برابر سرچشمه‌هاي آهنگين طبيعت، از روي حقيقت و نه از روي فروتني، كمينه مي‌داند؛
گوش بر ناله مطرب كن و بلبل بگذا
كه نگويند سخن از سعدي شيراز به
اما به راستي زيباترين نغمه از نظر سعدي چيست؟ آواز دل‌انگيز چنگ يا صداي خواننده‌اي كه غزليات را چون سحري نجواگونه مي‌خواند؟ هيچكدام. او همدم خوش‌خو يا به كلام ديگر، خوش‌اخلاقي را بهتر از نواي خوش مي‌داند كه زياد هم غيرمنصفانه نيست:
آواز چنگ و مطرب خوشگوي گو مبا
ما را حديث همدم خوش خوي خوشترست
اما سعدي از جهت ديگر موسيقي را صاق مي‌داند و به عبارت امروزي راستگوترين هنر مي‌خواند. چرا كه در چندين جا، به مطرب و نوازنده نهيب مي‌زند كه، مركب‌پردازي (مركب‌خواني يا نوازي) آغاز كند تا مگر دامن سرّش از دست نرود:
مطرب، آهنگ بگردان كه دگر هيچ نماند
كه از اين پرده كه گفتي به در افتد رازم
يا
جهد بسيار بكردم كه نگويم غم دل
عاقبت جان به دهان آمد و طاقت برسيد
آخر‌اي مطرب از اين پرده عشاق بگرد
چندگويي كه مرا پرده به چنگ تو دريد
البته اين واژه «چنگ» در مصرع اخير هم به سرانگشتان نوازنده برمي‌گردد و هم مي‌توان با در نظر گرفتن صنعت ادبي ايهام آن را ساز چنگ دانست.
به غير از اين نكته، نقش و نقاش و رقص و سماع و به فرض سينما (اگر در آن موقع بود) مي‌توانست چنين راستگو و غماز باشد كه بتواند رند نظربازي چون سعدي را وادار كند تا بر راز درون‌گواهي بدهد. اينگونه است كه هنر موسيقي با كمترين تعابير و پيچش و ايهام، آشكارا در شعر سعدي، همچون مي ‌و شراب، مستي و راستي را بهم مي‌دوزد:
مطرب اگر پرده از اين رهزند
باز نيايند حريفان به هوش
ساقي اگر باده از اين خُم دهد
خرقه صوفي ببرد مي‌فروش
سعدي شاعر قرن هفتم است و آرامگاه او در شهر معروف به «هزار مزار»، شيراز قرار دارد. نزديك به نيم قرن پيش كليات سعدي به گونه‌اي كه امروزه در دست داريم با همت محمدعلي فروغي، تصحيح شد و به بهانه اين تصحيح، در واقع ويرايش شد. فروغي انگيزه اين كار را رعايت ادب دانسته بود، اما زيبنده است كلام سعدي به صورت كامل حداقل توسط يك ناشر به چاپ برسد و در اختيار پژوهشگران قرار گيرد.

 ...........................................

1- سومين نشست از سلسله نشست‌هاي حافظ‌پژوهي، از سخنان پرويز عباسي داكاني.

 

منبع : روزنامه اطلاعات